۱) درست چهره پسره رو نمیدیدم تو تاریکی ولی صداش میومد خب یه میز فقط با هم فاصله داشتیم پسرم بلند حرف میزد تقریبا، ولی صدای دختره که پشتش بهم بودو نمیشنیدم درست، اول پسره داشت راجبه یه نقشه هایی که تو سرش داشت حرف میزد انگار که زیاد حواسم بهش نبود. بعد که تنها شدم اینو گفت یه دفه: این که الان هیچ کاری ازم برنیاد خیلی سخته برام، خیلی اذیتم میکنه که هیچ کاری نمی تونم بکنم الان.. دختره انگار گفت: .. فقط تو نیستی که اینجوری هستی خیلیا الان .. پسره گفت: نه..
تقریبا روش به من بود وقتی داشت اینارو می گفت
این که آدم تو جامعه ای که زندگی میکنه و تو جایی که هست احساس تنهایی نکنه خیلی خوبه!
۲) از هیچ به همه چیز
بعضی وقتا برای اینکه یه چیزی رو درست کنی باید کلا خرابش کنی و از نو بسازیش انگار، خیلی کار سختیه و پر هزینه ام ممکن تموم بشه برات! ولی خب بعضی وقتا ارزشش رو داره واقعا! بعضی وقتا که کسی رو دوست داری..
هرچند به خاطر فشار و سختی که به دیگری وارد کرده باشی عذاب وجدان بگیری مثه من! ولی اینکه تو یه روز عجیب و غریب از تقریبا هیچی و پوچی دوباره به همه چیزت برسی و به زندگی برگردی خیلی خوبه!
این که بعد چند روز حال افتضاح یه دفه حالت خوب بشه دوباره خیلی خوبه!
این که آدم تو زندگیش احساس تنهایی نکنه خیلی خوبه!


نوشته شده توسط مه دی در یکشنبه 16 فروردین1388
|
موضو فقط حرف نیست! فکر میکنم اصلا هیچ کس نمیخواد یا نمیتونه یا.. (خود این جای بحث داره) که کسی دیگه رو بپذیره! هیچ کس!هیچ کسی رو! مگه اینکه برای خودش یه چیزی داشته باشه یا این که بخواد همه چیز همونجوری پیش بره که خودش میخواد! نمیدونم چرا ولی احساس میکنم که این مشکل الان بیشتر تو جامعه ما وجود داره یا بهتر بگم جهان سومیها! نه اینکه او پیشرفته ها تو همه چیز عالی باشن و به قول مامان بزرگم اونا جیشم نمی کنن! نه! ولی خب اونا فکر کردن! رو علت به وجود اومدن یکی مثه هیتلر فکر کردن روش کار کردن تا علتش رو پیدا کنن که دیگه نذارن همچین آدمایی بوجود بیاد ولی ما نه! به قول دوست مسنم انگار بشر دوس داره که خودش همه چی رو تجربه کنه، مام الان داریم دور خودمون میچرخیمو انگار هیچیم نمیتونه ما رو به خودمون بیاره.

نوشته شده توسط مه دی در سه شنبه 11 فروردین1388
|
حالا که هنوز پس از حدود شاید سیصد بار قرار
باز هم موقع خداحافظی دلم را مشت می کند چیزی محکم
سختم می آید هنوز برای اینطور جداشدن
دلم می خواست این زمونه میذاشت که چیزی بخواهد دلم
اینقدر نامرد نبود روزگار ای کاش
حالا لابد داشتیم باهم فیلم می دیدیم یا من خواب بودم و تو سرت روی پاهام داشتی فیلم میدیدی
همین


نوشته شده توسط مه دی در دوشنبه 10 فروردین1388
|
تلویزیون یه فیلم نشون میداد راجع به زن و شوهرا و اینکه اختلافای کوچیک چقدر بی اهمیتن و لحظاتی که توشون هستیم چقدر خوب میتونن باشن اگه قدرشونو بدونیم..
بابام که همین چند دقیقه قبلش با مامانم سر یه موضو کوچیک بحثشون شده بود هی سر فیلم میگفت هیچی دیگه نداره فیلم ببینیم؟!
داشتم اس ام اس میزدم و به این فکر میکردم که واقعا همه لحظه هایی که توشونیم چقدر مهمن؟!
از امشب(یعنی دیشب) هرشب تا وقتی که اعزام بشم شاید یه پست اینجا بذارم..


نوشته شده توسط مه دی در یکشنبه 9 فروردین1388
|