تبليغاتX
بریدگی
حقیقت ترانه ایست که باید در گام فریاد نواخته شود...

بازی دیشب "چلسی – بارسلونا" همه ی اتفاقات ممکن برای یک بازی فوتبال در این سطح را داشت و البته چند اتفاق تعیین کننده. "چلسی" برای گذر از سد ابر قدرتی چون "بارسلونا" به جای مواجه با این تیم بر سر مالکیت توپ سعی در طرح ریزی حملات روانی به این تیم کرد. در شرایطی که تیم "کاتالونیایی" تجربه می کرد، زدن گل اول مترادف بود با گسیختگی در چلسی فیزیکی و نتیجتا به ثمر رسیدن گل های متعدد بعدی. خوب، "بارسلون" بالاخره به گل اول دست پیدا کرد و چون این سناریو را خیلی خوب از بر بود دقایقی با انگیزه و شور معروف به "تیکی تاکا" دروازه "پتر چک" را مورد تاخت و تاز قرار داد تا اینکه "جان تری" قبل از گل دوم اخراج شد و این اولین حمله روانی چلسی بود! در واقع چلسی حمله را ابتدا از خاکریز های خودش شروع کرده بود. علت هم می توانست این باشد: معلوم و تقریبا قطعی بودن روند صعودی بارسلونا در ادامه بازی و با اتکا به گل اول. خوب، در این وضعیت دادن یک شوک روانی شریط را از یک پایان قابل پیش بینی تقریبا قطعی به یک قمار پنجاه- پنجاه برای تیم لندنی تغییر می دهد. اما اتفاقی که در دقایق بعدی رخ می دهد گل دوم بارسلوناست که اعتبار قمار بازان انگلیسی را خدشه دار می کند ولی این شرایط زود گذر به وسیله یک حرکت تمرین شده و البته کمی شانس با گل استثنایی "رامیرز" برزیلی امید را به اردوی لندنی ها باز می گرداند.

  اصل ماجرا دقیقا از اینجا شروع می شود. ژوکر چلسی ، "فرانک لمپارد" به ناچار وارد صحنه شده است! او که از "دروگبا"ی ساحل عاجی مایوس شده است سعی می کند وظیفه ای که کاپیتان قبلی به خوبی انجام نداد و "دروگبا" هم از پس آن بر نیامد را خود تقبل کند. خصوصا که این کار – شروع درگیری و داغ نگه داشتن آن در تنور ذهن طرفین بازی – از کاریزمایی چون "لمپارد" بر خواهد آمد.

  افسار گسیختگیِ کنترل شده! کاپیتان جدید چلسی اولا به اندازه یک نفر بازیکن تازه وارد انرژی به هم دسته هایش تزریق میکند، و ثانیا چون روی بازیکنان کلیدی بارسلون متمرکز شده، اثر مضاعفی خواهد داشت. به خصوص که بازیکنان عموما هوچی گر و اگزجره "کاتالان" بر خلاف همیشه در شرایطی قرار گرفته اند که قبل از گل باید به آرامش روانی برسند.

  اینجاست که "گواردیولا" که به این سناریوی جدید و عاقبتش اشراف دارد، بعد از تکل خشن – و حساب شده – "لمپارد" مجبور می شود "سسک فابرگاس" را بیرون بکشد تا "نیوکمپ" به محل حساب و حساب کشی ایندو بازیکن تبدیل نشود. جالب اینجاست که مفسر بازی این تعویض مهم را نامعقول و تلویحا نسنجیده و صرفا برای پر کردن خلا تجربه در خط میانی بارسا تلقی می کند!

  تا اینجا نتیجه مجموع دو بازی "آبی ها" را به فینال می برد. آنها تا انتهای بازی کاری جز تخریب بازی بارسلونای خسته ندارند. یازده بازیکن – حتی مهاجم نوک که حالا "تورس" آن را ایفا می کند - فقط و فقط قرار است با تخریب بازی بارسا در مناطق خطرناک مثل پشت محوطه جریمه توپ را به کناره ها ببرند تا هم از برتری قدی خود در سانتر های ارسالی روی دروازه شان استفاده کنند و هم وقت کمتری برای زد حمله تلف شود. و ادامه مسابقه و صعود چلسی...

  نکته ای که واقعا من را به نوشتن این مطلب وادار کرد تفتاوت دو تیم از نظر قدرت ذهنی بود. بارسلونا تیم مقتدریست قبول، اما فوتبال امروز – مثل خیلی مسایل دیگر روزمره ما – بستگی زیادی به قدرت ذهنی دست اندر کارانش دارد. نظر شخصی من این است که هرچه یک تیم فوتبال از بازیکنان با قدرت ذهنی بالا تری تشکیل شده باشد مطمئن تر خواهد بود، شاید همان شخصیت قهرمانی منظورم باشد. بعضی بازیکنان "بارسا" چون کمتر از این قت ذهنی برخوردار هستند بیشتر سعی می کنند به جای جنگ روانی ادای آن را در آورند این در حالیست که چلسی از قلب انگلستان و با کوله باری از حربه های اینچنینی و البته اصیل در مقابل بارسلونا قرار گرفته بود. شاهد این ادعا سری بازی های جنجالی چند سال قبل این دو تیم است که آنجا هم بارسلونا به سختی و به لطف گل دقایق پایانی اینیستا توانست از سد چلسی بگذرد.

 

پ.ن اول: من طرفدار بارسا نیستم ولی این دلیل نمی شود که این یادداشت را توهین به بارسا بدانید

پ.ن دوم: برای سرگرمی به دوران طولانی حرفه ای بازیکنان بریتایایی و عمر حرفه ای کوتاه بازیکنان آمریکای جنوبی                                                            و اروپای درجه دو نگاهی بیاندازید.

پ.ن سوم: من دیرکرد به روز رسانی را به روی خودم نیاوردم ببینم جنگ روانی م خوب است یا نه! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 17  توسط محمد حسین ریحانی  | 

جایی حوالی یکی از نقاط جنوبی خیابان شریعتی برای یک تاکسی زرد رنگ دست تکان دادم.

- ظفر؟

- داخلش نمی برما، سر ظفر.

صندلی کنار راننده – همانی که صندلی شاگرد نام دارد ولی شما هر آموزشگاه رانندگی که بروید، می بینید معلم ها رویش می نشینند – پر بود و من عقب نشستم.

+++

اصولا رانندگان تاکسی را می شود از جمع بندی میزان هیبت هیکلشان، طرز تزیین داشبورد، نوع دسته دنده، آنچه از آینه وسط می آویزند و از همه مهمتر آینه وسطی که استفاده می کنند شناخت. مثلا اگر راننده ای احساساتی باشد حتما چاق است و یا حد اقل دست و بدن تو پری دارد – هر جا راننده چاقی دیدید شک نکنید بدون احتیاج به مهارت خاصی می توانید در کمتر از 5 دقیقه یا گریه اش را در آورید یا اینکه او را مجاب کنید ناخواسته شما را به قتل برساند!

آنچه مسلم می نمود، راننده تا حدود زیادی احساساتی بود، این دسته رانندگان معمولا اگر صاحب پیکان باشند، جاسیگاری آن را برعکس می کنند و تصویر پسر کوچک یا نوه تازه واردشان یا بچه آشنایی کسی را روی آن می چسبانند، روی داشبورد این راننده اما عکس "لئوناردو دیکاپریو" خود نمایی می کرد! البته که من منکر امکان وجود رابطه فامیلی او و راننده نمی شوم، شاید گزینه اول کارگردان اخراجی ها برای بازی نقش "بیژن مرتضوی" همین آقای "دیکاپریو" بوده و احتمالا موقعی که می خواسته به همون سبک خاص صلوات بفرسته لپش رگ به رگ شده و نقش رو از دست داده، بعد موقع برگشت، خواهر راننده را در حالی که داشته از عوامل پذیرایی میکرده، دیده، نارنجک عشق منفجر شده، و چندی بعد "لئو جان" شده داماد همین راننده و خانواده اش، هر شب جمعه هم یا اینها یک سر می روند "بورلی هیلز" یا آنها میان " دروازه قار" که صله رحم را به جا آورده باشند، کار است دیگر، نشد ندارد که!

+++

سر دنده از حالت فابریکش در آمده بود و با یک سر دنده دیگر جوری تعویض شده بود که همه دنده ها را کاملا اشتباه نمایش می داد. رانندگان احساساتی یک خصوصیت دیگر هم دارند، آن هم این است که مثلا اگر بخواهند از دنده یک به دو بروند، ابتدا دنده را خلاص می کنند، کمی آن را اینور و آن ور می کنند بعد با همان حالت حرکت کاتوره ای دنده 2 را جا میزنند و هرگز دستشان را از روی دنده بر نمی دارند، مگر زمانی که بینی شان را "آپ دیت" کند یا اینکه بوقی چراغی برف پاک کنی چیزی لازم بشود.

وارد تاکسی که شدم، علاوه بر سر دنده موضوع دیگری بود که نظرم را جلب کرد، این تاکسی، تاکسی بدی بود، اصولا تاکسی ها به دو دسته تقسیم می شوند، تاکسی هایی که دستگیره بالا بر شیشه عقب دارند و تاکسی های بد!

+++

- این شیشه عقب پایین نمیاد؟ آخه یه کم گرمه

- این مسافرا هی بالا پایینش میکنند، منم ورش داشتم

راننده لطف کردند توضیح دادند، ولی اون تو هنوز گرم بود!

- خوب حالا میشه لطف کنید بدینش ( دستگیره رو)، ممنون میشم

- شما مگه سر ظفر پیاده نمی شی!؟ الان میرسیم، جاش (همون دستگیرهه) سخته

- من دارم می بینمش که،اوناهاش، زیر فرمون گذاشتینش

تا شیشه را پایین آوردم، بهترین بادی که تصورش را دارید به صورتم خورد. هرچند این عیش زیاد به طول نیانجامید، اگزوز یک کامیون یخچال دار خیلی دقیق جلوی پنجره باز من قرار گرفت، حال هم من از پایین آوردن شیشه پشیمان بودم هم راننده برای اینکه باز بیجا از دستگیره اش استفاده شده بود. یک سوء استفاده! وضعیت درست زمانی وخیم شد که کامیون قصد کرد حرکت کرد، حتم دارم اگر دهانم را به اگزوزش گذاشته بودم این قدر دود استنشاق نمی کردم، اتاق تاکسی هرچه را از اگزوز بیرون زده بود ذخیره کرده بود.

+++

کم کم داشتیم به ظفر می رسیدیم، من که داشتم به خدا میرسیدم! درست مثل آواخر فیلم "روح" یک حاله سفید رنگ از یک درزی که در آسمان باز شده بود داشت به طرفم می آمد و من هم با یک لبخند ملیح – که بر گوشه لبم جاساز کرده بودم - ور اندازش می کردم، و در حالی که شعر " یه دل می گه برم برم / یه دلم میگه نّ ....رم، نّ....رم " را زمزمه می کردم، کم کم احساس کردم از دو کتفم دو بال در حال جوانه زدن هستند درست مثل وقتی که دندان جدید بخواهد در بیاید، جایش بد جوری می خارید، خارشش کمی درد هم داشت، کم که نه انگار بالهایم زیر پوست گیر کرده بودند، تکان ها داشت شدید تر می شد، بر گشتم شانه ام را نگاه کردم، چشمانم داشتند از حدقه بیرون می زدند، آنجا به جای بال دوتا دست چاق و تو پر بودند که داشتند دو کتفم را از جا در  می آوردند، دنباله آن دستهای چاق را که گرفتم به قیافه راننده رسیدم، داشت با تمام وجود رسیدن به ظفر را به من اطلاع می داد.

- آقا!؟ آقا با شمام، سر ظفره

- اُه ... جداٌ؟ من پیاده میشم، چقدر میشه؟

هیچ خبری مثل رسیدن به ظفر نمی توانست اینقدر خوشحال کننده باشد، باور کنید! اصلا یکی از دلایلی که هر از گاهی باعث شادی ام می شود این است که می دانم در طول شبانه روز حد اقل 1853 نفر از جایی در تهران به ظفر می رسند.

+++

موقع پیاده شدن یک چیز دیگر هم راجع به رانندگان احساساتی یاد گرفتم و آن اینکه اگر قرار باشد به شما "بقیه" بدهند، از بین پانصد تومانی چروکیده، پانصد تومانی چسب خورده و چندین و چند صد و دویست تومانی قابل تحمل، دست می کنند پشت فرمان و آن صد تومانی را که پلاسیده و به زور "چسب لنت" سر پاست با دو تا "دویستی" مجروح دسته می کنند و برای اینکه رویشان را زمین نیدازی، خیلی شیک می گویند: " خدمت آقای خودم"!

 

پینوشت: هرگز از راننده دست گیره بالا بر شیشه عقب را نخواهید!
+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 20  توسط محمد حسین ریحانی  | 

1(تصویر ناصر حجازی با صدای آلن دلون)

2 (هر کس ازش دق و دلی داریم،از سیاسی کار گرفته تا ورزشکار و ...حالا کار نداریم)

(صدای شکسته شدن در با ضربه کتف)

1:ای خائن...ای کرکس...ای نمک نشناس بالاخره پیدات کردم،زودباش حق مردمو بده ببینم!

2:ها ها ها ...ناصر دیگه خیلی دیر شده برو به جهنم

1:برای یک راست مرد مثل من هیچ وقت دیر نیست...خودت رو آماده مرگ کن،اما قبل از اون پول یارانه ها که با ظلم و جور از مردم گرفتی رو...تا قرون آخر ازت می گیرم

2:هه..یاخخخ...تف! (صدای برخورد تف با زمین)

1:هرچند عقاب تو قفس باشه خیلی بده، ولی بدترین چیز اینه که پرواز کرکسا رو تو آسمون ببینه!

(تشویق حضار)

+++

چیزی که پس از مرگش از او ساختیم انسان کاملی بود که در همه عرصه ها اورا فوق العاده می نمود،کاری که در آینده نه چندان دور به ضررش تمام خواهد شد. ما گفتیم که "ناصر حجازی" به هیچ کس باج نداده،این نتیجه از سه چهار تا جمله ای که این اواخر در بستر بیماری زده بودگرفته شد!؟ آیا یک نفر با چند جمله قصار که به سادگی می توانی هفتاد مثال دندان شکن تر از آن را در پارک سر کوچه از پیرمردانی که با هم تخته نرد بازی می کنندبشنوی،می تواند یک مرجع سیاسی یا اخلاقی باشد!؟ ناصر حجازی کجای زندگی اش گفته بود به من به چشم یک سیاستمدار نگاه کنید،کجا گفته بود!؟ آیا مثل " آرنولد " فرماندار قریه ای، بخشی، جایی شده بود!؟ناصر حجازی یک دروازه بان بود و خوب بود دروازه بان هم می مرد،بحث این نیست که چرا لب به اعتراض گشوده و چرا چنین کرد و چرا چنان کرد...بحث فقط نتیجه گیری ما از کرده های بزرگان جامعه مان است."ناصر حجازی" بزرگ جامعه ورزشی ما بود و در این هیچ شکی نیست،اما ما با قرار دادنش در جایگاه یک اسطوره ،نا خواسته و متاثر از عقده هایی که در ذهن داریم، و یا کاری برای انجام نداریم و دنبال یک موضوع می گردیم! ضربه بدی به او و بعد به جامعه خود می زنیم.

+++

یک مثال می زنم و ختم کلام،زمانی که "جان تری" در "چلسی" آقایی می کرد،شاید تعداد زیادی از خانواده های انگلیسی نام فرزندان پسر خود را "جان "گذاشتند،موقع وارد شدنش به ورزشگاه برایش کف و سوت زدند،حتی موقع تعویضش به احترام یک "شاخص ورزشی" از جای خود بلند شدندو تشویقش کردند، آنها "تری " را دوست داشتند،به عنوان یک فوتبالیست تمام عیار و نه بیشتر! مزیت این مسئله در رسوایی اخلاقی ای که پیش آمد بیشتر بود،مردم انگلیس – با استاندارد های جامعه خودشان – توانستند هضم کنند که یک فوتبالیست خوب می تواند از نظر اخلاقی شخصی غیر قابل الگو برداری باشد. و این مسئله به "تری " نیز اجازه بازیابی داد و هم مردم انگلستان و به خصوص نوجوانانشان را دچار یک شوک ارزشی نکرد.

+++

برای روح این "اسطوره دروازه بانی" بهترین آرزو ها را دارم ،مطمئنا مراسم تدفین " جان تری" از مراسم "ناصر حجازی" با شکوه تر خواهد بود، اما یک نوجوان انگلیسی اگر بخواهد یک فوتبالیست موجه شود، حتما زندگی نامه "تری " را در کنار"زین الدین زیدان"  مطالعه می کند و از هرکدام به اندازه ای که سزاوار باشد تاثیر می گیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 20  توسط محمد حسین ریحانی  | 

توی مترو، خسته تر از هر "دیوار حمالی" خودم را روی صندلی قطار رها کردم. مثل همیشه کیفیت صندلی ها در "سطح جهانی" و " قابل رقابت با  نمونه خارجی" می نمود! احتیاج به یک چرت ملایم را از حدود یک ساعت پیش چشمهایم به من متذکر شده بودند ، اما به دلیل بی توجهی بنده کم کم دامنه اعتراضات گسترده تر شد تا جایی که به اعتصاب عمومی پاهایم نیز رسید، از آنجا که این بنده حقیر از "آن " دسته دیکتاتورهای فراری نبودم – یعنی این امکان برای من وجود نداشت که مثلا "این تن ناقابل " را ترک بگویم – مجبور شدم روش "این" دسته از دیکتاتورها را پیش بگیرم و با دادن وعده سر خرمن و بی توجهی به " خواسته به حق معترضین" به حرکتم روی پله های مترو ادامه دهم...دست بر قضا و از روی خوش شانسی ، پروژه براندازی به رهبری پاهایم درست زمانی به نتیجه رسید که به صندلی های قطار رسیده بودم... و خوب به خیر گذشت.

+++

"به نام خدا و با سلام ایستگاه بعدی ، سرسبز"

خوب بپردازیم به چرت ملایم که خیلی خسته بودم...بعد از چند لحظه چرت ملایم، تبدیل به خوابی عمیق شد ، تا آنجا که حتی آن خانم محترم را مجبور به دادن تذکر کرد :

"امام خمینی ، مسافرین محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه قیطریه یا شهر ری را دارند با توجه به تابلو های راهنما...."

بقیه اش را نشنیدم،یعنی بقیه اش را خوابیدم...فکر کنم آن خانم هم از سر لجبازی دو سه بار در های قطار را باز و بسته کرد ....که البته جز تعدادی "تحرک کور" چیزی به حساب نیامد....بگذریم.

+++

القصه که در ادامه مسیر و به میمنت ایستگاه امام خمینی جمعیت بسیاری داخل واگن بودند و خوب بنده تا زمانی که کار به خفگی ام کشیده نشده بود متوجه قرار گرفتن یک شکم 18 لیتری،چسبیده به صورتم نشدم...هرچند ابراز توجه چشمی بنده نیز به صاحب شکم مربوطه "منشائ تغییر" زیادی نشد و و تنها حسنش این بود که مشرف به زیارت دندان های صدفی و لثه ی شیشه ای و "چشمان شهلایی " صاحب شکم مذکور شدم، که البته برای عرض شرمندگی نمایان بودند!!! سعی می کردم با فشاری که قابل رقابت با فشار قبر بود تا مقصد مدارا کنم...البته این حرکات باعث شده بود نه تنها خواب از سرم ، که برق سه فاز از جاهای دیگری بپرد و خوب در درجه بالایی از هوشیاری به سر میبردم!!!

+++

سرتان را درد نیاورم، در آخر به مقصد رسیدیم....ام به قول شاعر "کاشکی نمی رسیدیم" ، پیر مردی که کنارم نشسته بود - و آخر هم نفهمیدم توی این گرما چطور هم روی پیرهنش بافتنی پوشیده و هم کلاه پشمی گذاشته – با دیدن روشنایی روز که معمولا هنگام رسیدن به ایستگاه صادقیه جلب توجه می کند ، بی اختیار – در آن شلوغی که آن شکم را به صورت ما رسانده بود!- از جای خود بلند شد و سعی کرد از درون جمعیت مواج راهی به طرف در بیابد....در این لحظه به خصوص نوک بینی من و ناف شکم ذکر شده در بالا دارای یک طول، یک عرض ، و یک ارتفاع جغرافیایی بودند...و فکر کردم به مقام " مادر بگرید " در آن وقت و ساعت مبارک و میمون رسیدم!!!

+++

" صادقیه ، مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد،لطفا قطار را ترک نمایید ، هم چنین مسافرین محترمی که.....مسیر خود را انتخاب نمایند"

این دفعه با تمام وجود به صحبت های پر مغزشان نیوش کردم و به سرعت قطار را ترک کردم . به هر ترتیب پیر مرد که وقت پیاده شدن متوجه شدم گیوه هم به پا داشته آ با آخرین سرعت در حالی که برای " حفظ تعادل در سرعت های بالا "دو دستش را باز کرده بود و بنا به شرایط به اطراف تکان می داد، به طرف پله های خروج رفتو و بنده هم با توجه به وقتی که از چشمها و پاها و دیگر "اعضا" ی بدنم گرفته بودم به طرف منزل رهسپار شدم و در مورد نحوه پریدن در رختخواب با معترضین پای " میز مذاکره" نشستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 19  توسط محمد حسین ریحانی  |