|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|

دیشب خواب دیدم مرده بودی
کاش هیچ وقت از خواب بیدار نمی شدم
چون
من نگهبان روح سرگردان تو شده بودم
هر چند باز هم مرا نمیدیدی
یکی از مرده ها می گفت : این چه زیباست ! ( تو را می گفت )
من گفتم : خب چه ربطی دارد ؟! همه می میرند
تو دنبال چیزی می گشتی
وقتی از خواب پریدم
دیدم هنوز پیش من است
( وبلاگ نوشتن تو شبی که فرداش امتحان داری و نمیری بدی هم حال و هوای خوبی داره ، نه از این جهت که های! مردم بیاین برا من دل بسوزونید که آخی .. طفلکی .. حالا چرا؟! .. یا اینکه های! مردم بیاین به من اصرار کنید که برو حالا امتحان رو بده .. حیفه .. یه ترم عقب می افتی .. و قص علی هذا
آره جونم این حرفا نیست ، ما که این درسو مشقا خیالیمون نیستو بزنم به تخته بار اولمونم نیست که از این کارا می کنیم ، فقط از این جهت جاش می سوزه که باز یاد اول ترم می افتمو ..
اصلا ولش کن ، به ما نیومده
بذار این جیر جیرکه قصه بگه )
کافی نیست
بیرون رفتن در این هوا
نفس گرم می خواهد
ترک می خورد کوه از سردی
و سرما پوست می کند درخت را
و برگها همیشه بر درختان نخواهند ماند
به زمین می ریزند روزی از سردی
برف را پایانی نیست و سردی را
امّا
روزها و شب هایی که برف
زمین را سفید می کند و دشت را و جنگل را
روزها و شب هایی که شهر یخ می زند
و کوچه ها گم می شوند در برف و خانه ها ،
روز ها و شب هایی که گونه ها یخ می کنند ،
قلب ها خشک می شوند و
مغزها از سردی خاک می شوند
تـــــــمــــــام خــــواهـــنـــد شـــــد
قلب کوهها به کار می افتد
آتش فشانی می کند
و قلب آدم ها نیز
درختها سبز می شوند ، قد می کشند
و مغز آدم ها نــیــز .
" زمانی عسلی خریدم که عسل نبود . دلم شکست . برانگیخته شدم . به دنبال عسل اصل گشتم ، نیافتم .عسل فروشان ، پیوسته فریبم می دادند . عسل فروشان ، چیزی را می فروختند که « مثل » عسل بود. دلم ، بیشتر شکست ..
نمی خواستم از کودکی تا نوجوانی ، تا جوانی تمام ، چیزی را با لذت ، یک لقمه هر صبح ، در دهان نهاده باشم که دروغ بوده باشد . هر جا که رفتم ، حتی کنار بسیاری از کندوها ، عسل ِ راست نیافتم ؛ و زنبوران بیشماری را افسرده و متأسف یافتم ، و گریستم ..
روزی زنبوری به من گفت : به ما آموخته اند که عسلی بسازیم که از جنس شیره ی گلها نباشد و فشرده ی عِطر گلها را در خود نداشته باشد .
- اگر عسل واقعی بسازید ، اعدامتان می کنند ؟
- اعدام ؟ چه حرفها ! در میان همه جانداران ، فقط انسانها اعدام می شوند- به وسیله ی انسان ها . دیگر هیچ جانوری اعدام نمی شود ، و نمی کند . "
یک عاشقانه ی آرام – نادر ابراهیمی
" وقتی مُردم روی قبرم ننویسید کی بودم
ننویسید چی بودم ، چی می خواستم ، چی شدم
ننویسید نه شعری نه شعاری
ننویسید از کجا بودم ، از چه تباری
وقتی مُردم آخرین نقطه راهه
نمی خواد سنگ روی قبرم بذارید
وقتی هر اومدنی رفتنی داره
نمی خواد گل روی قبرم بذارید
خیلی وقتا پیش از این مرده بودم
عمری دل مرده به سر برده بودم
بدون قبر ، بدون نام و نشون
چوب این زندگی رو خُرده بودم .. "
* متاسفانه از شاعر این شعر ناشیانه اطلاعی در دست ندارم
من منتظر چیزی نیستم
چون می دانم فردا هم یک روز ، مثل امروز است ، مثل دیروز
این رو از اخبار هواشناسی فهمیدم
" ایوانف : اگر یک مرد زیرک ، تحصیلکرده و سالم بدون هیچ علتی شروع کند به ادای العازر* را در آوردن ؛ اگر به سراشیبی سقوط بغلتد ، همین جور بدون وقفه غلت می خورد ، و هیچ راه نجاتی هم برایش وجود ندارد ! خوب ، نجات من در کجاست ؟ من نمی توانم مشروب بخورم - مشروب به سر درد دچارم می کند؛ نمی توانم شعرهای ناشیانه بگویم ، نمی توانم از بطالت روحی لذت ببرم و آن را اصیل و والا بدانم. بطالت ، بطالت است ، ضعف ضعف است - هیچ اسم دیگری برای اینها نمی دانم. تباه شده ام ، تباه – بی هیچ گفتگو ! "
ایوانف - آنتوان چخوف
-------
* : خود را به ضعف و نا توانی زدن
" ... اگر هنوز به نامه من پاسخ نداده اید , خواهش می کنم همچنان از
دادن پاسخ خودداری کنید . احتمال دارد که من در اشتباه باشم و در این
لحظه از زندگی ام علاقه ای ندارم که از خواب و خیال بیرون بیایم . میل دارم
موضوع برایم مبهم بماند. "
نه داستان- سالینجر دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم