|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
از من می ترسی ؟!
منم از ترسوها بدم می آد .
فکر می کنی اگه هیچ وقت ترس رو کنار نمی گذاشتم اصلا پرواز رو یاد می گرفتم ؟
حالا فکر کن یک پرنده پرواز کردن بلد نباشه .. اصلا می شه بهش گفت پرنده ؟!
بگذار خیالت رو راحت کنم ، من ترجیح می دم بمیرم ولی مثل ترسوها زندگی نکنم .
از دیروز صبح تا حالا دارم فکر می کنم ( بعضی وقتها از این نا پرهیزی ها هم می کنم! ) که اصلا دلم می خواد به چیزی فکر کنم یا نه . از فلسفه زیاد خوشم نمی آد چون زندگی رو تلخ می کنه . هر چند که بعضی شبها بدجوری هوس یک فنجون قهوه می کنم ولی من قهوه رو شیرین می کنم و خیلی هم تلخ نمی خورم . ژن کافئین من خیلی قویه حتی از نیکوتینم هم قوی تره .
دیروز استاد یه جمله گفت که خیلی باهاش حال کردم از دیروز تا حالا دارم با این جمله اش زندگی می کنم که گفت : " من اصلا به علم اعتقادی ندارم . " و واقعا هم با جریانی که از سکته خودشو جریانات بعد از اون و حال الانش می بینم ، می فهمم که راست میگه. اصلا جریان هستی از جای دیگه آب می خوره . واقعا دلم برای این دانشمندان و اینایی که دنبال علم می رن می سوزه .
ولی چقدر خوب شد که دیروز رفتم استاد رو دیدم خیلی حالم بد بود ، یکی از دوستای استاد از کانادا اومده بود و استاد هم بعد از تعطیلات حسابی سر کیف بود . به قول خودش رفت بالای منبر و یکی از اون سخنرانی های توپش رو شروع کرد ، تمام هیکلم شده بود گوش . ولی بازم کم بود !
استاد می گفت جایی هست که مردمش وقتی با هم حرف می زنند تو چشمای همدیگه نگاه نمی کنند و در واقع نیازی به این کار نمی بینند چون به همدیگه اعتماد دارند ولی توی شهر اینجوری نیست اصلا این کار که مردم وقتی با هم حرف میزنند توی چشم هم نگاه می کنند مال شهری هاست چون بینشون اعتماد نیست می خوان هر جوری شده از تو چشمای طرفشون بفهمند که راست می گه یا نه ! ( من که راستش چند وقتیه به چشمای خودم هم اعتماد ندارم )
یکی دیگه از صحبتهای استاد راجع به این بود که 52 کلمه از فارسی وارد قرآن شده . نمیدونستم شیطان فارسیه . ابلیس رو هم که قبلا برامون توضیح داده بود که ریشه اش فارسیه . اینکه دو تا کلمه شیطان و ابلیس از فارسی وارد قرآن شده اند برام یه کم عجیب بود !
تا حالا دقت نکرده بودم که چرا انقلاب 57 تحول بزرگی روی فرهنگ و ارزشهای ایرانیا ایجاد نکرده ، استاد تعبیر قشنگی رو بکار برد اینکه در واقع در او زمان استبداد ملی جای خودش رو به استبداد مذهبی داد و همین باعث شده که خیلی چیزا تغییر نکرده فقط شاید شکل و ظاهرشون تغییر کرده.
کلاس دیروز برام مثل این بود که یه نفر منو ازکنار موشهای ته یک چاه فاضلاب بکشه بیرون و با خودش ببره بالای ارتفاعات کلکچال و مثل یک موشک کاغذی از اون بالا ولم کنه توی دست باد های بهاری تا واسه خودم بچرخم و اینور اونور برم و دست آخر بیافتم توی یک جوی آب خنک که از چشمه بالای کوه می آد و برای یک موشک کاغذی نتیجه ای جز محو شدن نداره !
خیلی حرف زدم ، با این که منم مثل دلقکه نمی خوام مفسر باشم ولی نمی دونم چی شد که این همه حرف زدم . بعضی وقتها دیگه از دست آدم در می ره دیگه چاره ای نیست .
به قول استاد : " به قول انگلیسی ها .. والسلام و علیکم و رحمت ا.. "
بعضی ها با کسی که به خواستگاریشون میاد یا به خواستگاریش می روند ازدواج می کنند.
بعضی ها با یکی از دوستان دوران کودکی شون
بعضی ها اصلا با کارشون ازدواج می کنند.
بعضی ها هم با درس و مدرسه و دانشگاه
یا با خوانوادشون ازدواج می کنند.
بعضی ها هم با خونه قدیمیشون یا با دیوارهای اتاقشون ازدواج می کنند.
بعضی ها هم با اتومبیل یا موبایل شون
...
شاید بعضی ها هم مثل من با شب و خیابونهای شهر و یک جفت کتونی و یک نخ سیگار و اگر حالش باشد یه تکه کاغذ و قلم ازدواج کنند
این رو هم نباید فراموش کرد که بعضی ها همیشه مفرد می مونند.
" مارتا :
.. از خدای خودتان بخواهید که شما را همچون سنگ کند . خوشبختی این است که آدم به جای سنگ گرفته شود ، تنها خوشبختی حقیقی . مثل سنگ عمل کنید ، در مقابل تمام فریادها کر باشید و هر گاه وقتش شد به سنگ بپیوندید . ولی اگر حس کردید که برای ورود در این آرامش کور خیلی لش هستید ، به ما بپیوندید ؛ به ما در خانه ی عمومی مان . خدا نگهدار خواهرم ! همه چیز آسان است ، خواهید دید . شما باید میان سعادت احمقانه ی گرفتاریهای دنیا و بستر لزج و چسبنده ای که ما در آن به انتظارتان هستیم یکی را انتخاب کنید .
( بیرون می رود و ماریا که با سرگردانی گوش می داده است روی پای خودش نوسانی می کند و دست هایش به جلوست ) .. "
سوء تفاهم – آلبر کامو ( ترجمه جلال آل احمد )

رموز حروف
" گلپر و پونه
فقط همین و هوای خوش ،
خندیدن قشنگ و
احوال خوب وقت شما به خیر !
برایتان خط و کتاب و آینه آورده ام ،
آوازهای آشنا ،
بوسه های خیس ،
خواب های پر چراغ ،
من قبولتان دارم !
سرانجام روزی زیبا خواهیم شد ،
حتی کلمات کوچک همین کوچه هم می فهمند
که پروانه کی از خواب رنگین کمان می بارد .
لمس عیش هوا را حس می کنید !؟
هی تعادل نابسامان زندگی ...
چقدر ما
به همین بودنی های عجیب اطرافمان خندیده ایم ! "
ساده بودم ، تو نبودی ، باران بود – سید علی صالحی