تبليغاتX
بريدگی
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
 

 

سرانجام باورت می کنند ..

 

 

+ تیکه پاره شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 1:56 AM  توسط مه دی  | 

 

" در نظر کامو « پنهان کاری » خصیصه اصلی انسان معاصر است. اگر برای یونانیان پیش از سقراط حقیقت همان « آشکارگی »  بود اما با تکوین خردباوری مدرن، حقیقت بیش از پیش در حجاب می افتد. این پنهان سازی در همه سطوح زندگی انسان معاصر رخ می دهد. بی شک دنیای مدرن با آن کلان شهرها، آسمان خراش ها و راه های زیرزمینی مترو، به آدمی این امکان را می بخشد تا هویت خویش را کتمان کند و تا آن جا پیش برود که ناچار بشود هر لحظه حتی از خود سوال کند: من کیستم؟! این سوال، سوال اساسی زندگی مدرن است و به بیانی دیگر پرسش هویت. آیا آرزوی ژول ورن در رمان تخیلی اش «سفر به اعماق زمین» تحقق نیافته است؟ چرا! اما اگر ژول ورن قهرمانان داستانش را به اعماق زمین می فرستد تا حقیقت هستی را کشف کنند، در مقابل انسان معاصر ، این سفر را به خاطر کتمان حقیقت انجام می دهد. انسان معاصر از شناخته شدن می پرهیزد و به همین دلیل خود را در اتافهای قوطی کبریتی با سطوحی تماما راست و چهارگوشه (مولفه های اساسی معماری مدرن) پنهان می سازد و از صمیمیت و اخت شدن با دیگران می هراسد. اما خوش بینانه خواهد بود که تنهایی انسان معاصر را یکسر برآمده از اعماق وجود او بدانیم. در واقع، تنهایی برای انسان معاصر بیشتر یک واکنش است. در دنیای مدرن، دیگر تنهایی صرفا یک وضعیت یا حالتی نیست که آدمی به ناگاه خود را در آن بیابد. بلکه تنهایی در چنین دنیایی و برای انسان معاصر نوعی سبک، مد یا به بیانی دیگر نوعی بیماری و تمایز است، با این تفاوت فاحش که این بیماری را انسان معاصر به ناچار خود برگزیده است و از آن بالاتر، آن را همچون فضیلتی قدسی پاس می دارد." *

 

به نظر من فرقی نمی کنه که اسم خودمون رو بگذاریم وصله ناجور، شاهرخ، لیلا، مکافات، علی، مهدی یا هر چیز دیگه ای .. همه مون پشت همین اسمها پنهان شدیم پشت شناسنامه هامون حتی پشت عکس هامون و خودمون هم اصلا نمی دونیم که کی هستیم؟! یا می دونیم و به قول کامو پنهانش می کنیم! حتی بعضی ها از اسم و عکس خودشون هم وحشت دارند! ولی اونهایی هم که به ظاهر همه چی رو آشکار می کنند خودشون خوب می دونند که چه نقشی رو دارند بازی می کنند! ( کافیه یه سری تو همین وبلاگها یا تو صفحات مختلف اینترنت که هر کس برا خودش درست کرده بزنید، کی واقعا خودش رو اونطور که هست  معرفی کرده! که البته این فقط جنبه اینترنتی ماجراست! ) اصل زندگی یه چیز ساده و راحته که از شدت سادگی آدم می مونه باهاش چی کار کنه! البته خودم هم نمی دونم دقیقا که اون چیز ساده و راحت چیه؟! ولی همینو فهمیدم که ریشه این تنهایی آدمها توی خودشونه، هر چند اون معنای اگزیستانسیالیستی «تقدیر» به معنی « موقعیت» رو هم قبول دارم و این چیزیه که الان دچار تناقضم می کنه!

 

* نگاهی به نمایشنامه « سوء تفاهم» اثر آلبر کامو

   نوشته ی حسین سلیمانی

   مجله گلستانه تیر85

 

+ تیکه پاره شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 3:12 PM  توسط مه دی  | 

به نظر من زندگی تکراری نیست ، این خود آدمها هستند که زندگی رو تکراری زندگی می کنند ! وگرنه زندگی خودش خیلی جالبه خیلی ها از این تکرار لذت می برند.

برد و باخت ؟! اونا بردن یا من ؟! نمی دونم خیلی از بازیها هست که هیچ وقت نه برنده ای داره نه بازنده ای ؟! نه من بردم نه اونا چون هیچ کدوم به هدفی که می خواستیم نرسیدیم؟!

خیلی وقت بود که گذرم به میدون تجریش نیفتاده بود تا دیروز..  واقعا حالم داشت بهم می خورد ، اسم اینو گذاشتیم زندگی ؟؟! از چی داریم فرار می کنیم؟ به کجا می خوایم برسیم؟! این همه آدم ؟؟!

" تنها چیزی که قطعیت داره تو این دنیا مرگه " این جمله رو اولین بار که شنیدم تنم لرزید ، واقعیتیه که خیلی هامون هواسمون نیست بهش! به بیشترین چیزی که فکر می کنم همینه: مرگ . خیلی خوبه لااقل تحمل خیلی چیزا رو برا آدم آسون می کنه ، باعث می شه آدم خیلی چیزا رو جدی نگیره و راحت تر زندگی کنه تا بلکه شب که می خوابه به این امید باشه که صبح دیگه بیدار نشه! چقدر لذت بخشه! چقدر تا حالا این آرزو رو کردم ! اینم بالاخره می رسه .. برای همه ..

وصله ناجور

وصله ناجور واقعا چقدر ناجوره ؟ وصله ناجور آدم بی خود و بی مصرف و آشغالی نیست..

وصله ناجور یک آدم همیشه بازنده و نا امید نیست ، که   همیشه آه و ناله و شکوه و شکایت بکنه !

وصله ناجور همیشه می خواد به خودش کمک بکنه ولی همیشه یه چیزی می شه یه اتفاقی می افته که اونو از هدفش دور می کنه ، دنبال هر چی میره اون چی مثل سایه ازش فرار می کنه ! دیگه نمی دونه چی کار کنه این وصله ناجور؟؟! تا کی می خواد وصله ناجور بمونه برای هر آشنا و غریبه ای ؟! تا کی از این که مجبوره این زندگی رو ادامه بده باید زجر بکشه ؟!

وصله ناجور از محبت و دلسوزی الکی و دروغی حالش بهم می خوره ، وصله ناجور از آدمای دروغی و الکی حالش بهم می خوره ! از زندگی دروغی و الکی ..

وصله ناجور دلش می خواد اگه برا این جامعه که زیاد براش ارزش نداره ناجوره برای خودش لااقل ناجور نباشه! یا لااقل اینجوری فکر نکنه !

وصله ناجور خسته است ولی بی حوصله نیست ، وصله ناجور زخمی است ولی مرده نیست !

وصله ناجور دلش به این وبلاگ خوشه که هر چی توش می مونه و جمع می شه رو می آد اینجا خالی می کنه هر چند زیاد فایده نداشته باشه ! مثل نوشتن رو دیوار می مونه که هر کی میآد رد می شه ، می خونه ، یا نمی خونه ، یه چیزی می گه یا چیزی نمی گه !

حالا دیگه فرقی نمی کنه که تابستونه یا بهار یا پاییز !

ولی نمی دونم چرا بیشتر وبلاگ ها از زمستون شروع می شه؟!

نوشته شده در امروز پنجشنبه بعد از ظهر ساعت ۲ توسط وصله ناجور

+ تیکه پاره شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 2:4 PM  توسط مه دی  | 

" آنها می خواستند ببینند که من سحرگاه با ساندویچ و کیف به سر کار بروم ، از توی اتوبوس برای ماری بوس بفرستم ، شبها « خسته ولی راضی » به خانه بازگردم ، روزنامه بخوانم و ماری را در حالیکه بافتنی می بافد تماشا کنم . ولی من کمترین کوششی برای انجام گرفتن این تصور آنها نمی کردم. "                                                عقاید یک دلقک – هاینریش بل

 

پ.ن : چند وقته که خیلی سرم شلوغ شده ، خیلی ، حتی به شعر هم نمی رسم !

البته خوبیش به اینه که کارم کاملا موقته و فقط تا آخر تیر این وضعیت هستش ولی برای ثابت کردن خیلی چیزا به خیلی ها و همچنین یه چیزایی به خودم لازم بود  !

 

+ تیکه پاره شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 11:57 AM  توسط مه دی  |