|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
باورهای خیس یک مرده - محمد محمدعلی
به فاصله چند دقیقه بعد از پیاده شدن آن مرد (تقریبا چاق با صورت تراشیده و حدودا به سن رسیده) راننده تاکسی(مرد میانسال با ته ریش تنک) شروع کرد با من حرف زدن، من آخرین مسافرش بودم و تقریبا ادامه حرفی را که با مرد شروع کرده بود با من می زد. زیاد به بحثشان توجهی نکرده بودم فقط گاهی از این که آن مرد در بحث کردن از راننده تاکسی کم می آورد و یک جا که در مورد حرفهای خودش کاملا کوتاه آمد و به راننده گفت که البته اینها چیزهایی است که ما شنیده ایم و شما بفرمایید نظرتان چیست؟ خیلی کیف کردم. جالب این بود بحثشان از سی دی های که قابلیت ذخیره کردن چندین ساعت (زیاد) فیلم را دارند شروع شده بود و به بحثهای فلسفی و عرفانی کشیده شده بود! در انتهای بحث از آنجایی که آن مرد حرفی برای اضافه کردن یا برای رد کردن حرفهای راننده نداشت شروع کرد به تعریف و تمجید از راننده که چه خوب است که در کنار رانندگی به شعر و عرفان هم می پردازد و حرفهایی از این دست و راننده به انکار که این چیزها ملاک برتری یا فضیلتی برایش نیست و از آنجا که این مطلب آخری را (به خاطر پیاده شدن آن مرد که کنار من در صندلی عقب نشسته بود) نتوانسته بود تا آنجا که دلش می خواهد ادامه دهد شروع کرد برای من حرف زدن. صحبتهایش برای من بر خلاف آن مرد دلنشین بود، جریانی را بدین شرح برایم تعریف می کرد که ؛ روزی سفیر انگلستان برای قدم زدن به بیرون از عمارت خود می رود که در گوشه کنار آنجا آلاچیقی می بیند که شخصی در آن به زندگی ساده می گذراند و هیچ توجهی به زرق و برق اطراف خود ندارد. سراغ آن شخص می رود و در می باید که شیخ صوفی مسلکی است و از او می پرسد که تو در زندگی ات به چه چیزی رسیدی که اینگونه زندگی می کنی؟ شیخ در جواب می پرسد که تو کیستی؟ سفیر پاسخ می گوید، شیخ دوباره می پرسد بعد از سفیر چه می شوی؟ -اگر در کارم پیشرفت کنم سفیر چند کشور می شوم. – بعد ازآن چه؟ -می توانم دیپلمات شوم. – بعد چه؟ -می توانم وزیر شوم. –بعد از آن؟ -نخست وزیر. – بعد ؟ -صدر اعظم. بعد از آن؟ - خب دیگر هیچ. در اینجا شیخ به او می گوید : من هم اکنون به آنچه که تو می خواهی پس از سالها به آن برسی رسیده ام! راننده خودش هم از گفتن این حکایت به هیجان آمده بود که من در ادامه صحبتهایش گفتم: اگه ما از اول به همون هیچ برسیم ..__ حرفم را ادامه ندادم با اینحال راننده حرفم را تایید کرد که: بله! و چون تقریبا به آخر مسیر رسیده بودیم می خواست ربط این حکایت به ادامه حرفهایش با آن مرد را برایم سریع بگوید که من دیگر به حرفهایش گوش نمی کردم تا این که پیاده شدم.
اپیزود دوم:
این روزها اینقدر از مرگ می شنوم که کمتر می تونم بهش فکر نکنم این که همه مردم در نهایت محکوم به مرگند و همه خواهیم مرد یک امر مسلم است و فکر هم نمی کنم که تا حالا کسی توانسته باشد که از این بخش زندگی(!) فرار کند و در کل می شود با یک جمله گفت که "به دنیا آمده ایم که بمیریم" و هیچ کس هم نمی تواند مانع این امر شود. این وسط دو تا مطلب هست که خیلی برام جالبه:
مطلب اول: این که چه چیزهایی باعث می شه که مرگ یک نفر برای ما مهم باشه یا نباشه، اگر این رو قبول داشته باشیم که همه آدمها به دنیا آمده اند که بمیرند، حتی خود ما! پس چرا مرگ یک نفر را که مثلا در کشوری به نام لبنان کشته شده است این همه به تصویر می کشیم و سعی می کنیم آن را مهم جلوه دهیم و با تمام افراد آن کشور اظهار همدردی می کنیم ولی مرگ یک جوان دانشجو را که کنار گوش خودمان ( در زندان اوین) بعد از یک اعتصاب غذا کشته شده تحت سانسور شدید خبری قرار می دهیم. چه بسا که اگر بخواهیم اظهارهمدردی بکنیم شرایط ما با این جوان خیلی نزدیک تر است و امکان این که خودمان جای این جوان باشیم در حال حاضر خیلی بیشتر از آن است که جای افرادی باشیم که در لبنان زندگی می کنند!
مطلب دوم: وسط این تولد و مرگ جریانی که وجود داره( در اینجا منظورم از جریان دقیقا مطلب مطرح شده در پست قبلی است.) چیست؟ و برای چیست؟ چیزی که شاید توی بحثهای مذهبی و دینی در جواب این سوال مطرح می شه اینه که این زندگی برای اینه که آدم کامل بشه و به سعادت برسه. نمی دونم این تفکراتم چقدر با این نظر هماهنگی داره و یا اصلا می شه با همین فلسفه مذهبی تلفیقش کرد یا نه؟ ولی من تقریبا به این نتیجه رسیدم که این زندگی شروع شده (حالا از کجا و چه جوریش رو کاری ندارم.) و ادامه پیدا کرده فقط به این دلیل که نسل انسان ادامه پیدا کنه و در واقع اگر از ابتدا بشر به این نوعی که هست تمایلی برای انجام آن "کار" نداشت نسل انسان ادامه پیدا نمی کرد و همین حالا هم اگر ما تصمیم بگیریم که نسل خودمان را زیاد نکنیم از آنجایی که همه می میرند پس انسانی روی زمین باقی نمی ماند و همه نابود می شوند، یعنی این را می خواهم بگویم که زندگی فقط برای ادامه زندگی است که معنا می یابد و اگر این ادامه زندگی برای یک نفر معنا نداشته باشد یعنی نمی خواهد که نسل خود را زیاد کند که در واقع خیلی زود معنای "هیچ" را فهمیده است. فکر می کنم این توضیح را بد نباشد اضافه کنم که به هیچ وجه منظورم این نیست که چنین فردی باید خودش به زندگی اش خاتمه دهد، خیر، این شخص هم می تواند به زندگی اش ادامه دهد تا مثل سایرین خود مرگ به سراغش بیاید. منظورم فقط در قسمتی از زندگی است که افراد تصمیم می گیرند (هر چند هیچ وقت دقیقا به این تصمیم فکر نمی کنند!) که نسل خودشان را ادامه دهند، به هر حال فکر میکنم همه این را میدانند که در هر شرایطی (با وجود تمام غرایزو نیازهای جسمانی) می توان از این مساله اجتناب کرد!
جریان* از اینجا شروع شد که پدر و مادرم تصمیم گرفتند من به دنیا بیایم، درست نمی دانم چقدر روی تصمیمشان فکر کرده بودند یا دقیقا هدفشان چه بود؟! یکی از شبهای آخر فصل زمستان بود که نمی دانم برای چندمین بار وارد دنیا شدم. خب اوایل هیچ کاری جز خوردن و بزرگ شدن بلد نبودم و چند سالی اوضاع به همین روال گذشت.(منظور از سال در اینجا 12 ماه یا به عبارتی همان 365 روز که هر روز بر اساس تقسیم بندی انسانها به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقیقه و هر دقیقه به 60 ثانیه تقسیم شده که هر ثانیه هم برای خودش تعریفی دارد که فکر میکنم از حوصله این بحث خارج باشد.) قصد تلف کردن وقت شما را ندارم (وقت هم یک چیزی است که بر اساس همین کلمات مذکور تعریف می شود) و میروم سر اصل مطلب ؛ البته که وقت شما برای من ارزشی ندارد و همین هم که تا اینجا این متن را دنبال کرده اید حتما منتظر انتهای متن هستید تا شاید کمی حس کنجکاویتان ارضاء شود و شاید هم عده ای در همین جا دست از خواندن بکشند و به سراغ آخر متن بروند که ببینند چه می شود و یا اصلا همین الان پنجره باز شده روی صفحه مانیتوربه نام "تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن" را ببندند وشاید حتی هیچ وقت هم دیگرگذارشان به این نوشتار نامه الکترونیکی نیفتد که " عجب آدمهای بیکاری پیدا می شوند " و " حیف پول و نون ووقت و ..!! " . می گفتم ، خلاصه چیزی حدود بیست و اندی سال (از همان سالهایی که تعریفش رفت.) از آن زمان گذشت تا این که فهمیدم من هم مثل تقریبا تمام آدمها (حتی پدر و مادر خودم) نتیجه یک عمل وحشیانه هستم نه یک تصمیم، همین.
* جریان: به چیزی که جاری باشد جریان می گویند. فکر میکنم شما هم با من هم عقیده باشید که اجسام جامد و صلب نمی توانند جاری باشند. (البته اگر در مورد خود کلمه جاری اتفاق نظر داشته باشیم که روان شدن و راه افتادن از جایی به جای دیگر {راستی چرا این کلمه جاری را در فارسی به عروسهای یک خانواده هم ظاهرا می گویند؟!} بدون هیچ مانعی را جاری می گوییم.)
پس به این نتیجه ابتدایی می توان رسید که کل زندگی ما در اصل سیال است و جاری و نه جامد و صلب. در ادامه این مطبل (خب دقیقا اینجا می خواستم بنویسم "مطلب" ولی وقتی قیافه این کلمه ظاهرا بی معنی را دیدم ازش خوشم آمد و دلم نیامد پاکش کنم شاید هم با دیدن این کلمه یاد مسجد و منزل و .. اینها افتادم که امروز عصر از زبان مادرم شنیدم و این که شاید این کلمه هم به درد می خورد!) بحثی پیش می آید راجع به جریان زندگی و یا بهتر بگوییم ( با توجه به مطالب مطرح شده) ؛ رودخانه زندگی. یک ضرب المثل فکر کنم یونانی هست که می گه: در هر رودخانه فقط یک بار می توان شنا کرد! شاید در نگاه اول کمی به نظر مسخره بیاید ولی کمی فکر کنید می بینید که کاملا درست است و من هم الان دیگر حوصله ندارم برایتان اثبات کنم که این ضرب المثل چقدر درست است و این را به فکر خودتان می سپارم.(الان فهمیدم که این پاراگراف تاحدود زیادی در ادامه بحث قبلی بود و از این که آن * در وسط بحث قرار گرفته از شما خواننده محترم پوزش می خواهم راستش من خودم هم نفهمیدم که چه شد آن * پرید وسط بحث به این مهمی و جدی ای و حتما بدون هیچ کوششی بعد از مدتی پاک خواهد شد و از بین خواهد رفت پس لااقل بس کنید و اینقدر دشنام و بدگویی راجع به یک * بیچاره نکنید)
مخلص کلام اینکه نمی دانم چرا از وقتی که اولین بار به همراه دوستانم یک روز تعطیل به کوههای درکه رفته بودیم برای کوه نوردی و تفریح. در میان راه جایی بود که بعد از چند قدمی که کنار رودخانه می رفتیم جاده و مسیر کوه نوردی به سمت بالا می رفت و رودخانه همان پایین میان چندین تخته سنگ بزرگ و کوچک جریان می یافت واین گوشه و آن گوشه میان صخره های وسط آب یا آن طرف رودخانه جای مناسبی برای نشستن و استراحت کردن بود مخصوصا برای قمری های عاشق که خودم بارها آنها را در گوشه کنارهای آن منطقه به خصوص هنگام برگشت از کوه نوردی دیده بودم، البته در آن شرایط ما (که 3 نفر بودیم و از یک جنس) به هیچ وجه شباهتی با " قمری های عاشق " نداشتیم ولی با اینحال جایی آنطرف رودخانه روی تخته سنگ بزرگی نشستیم و رودخانه از زیر پایمان و از کنارمان می گذشت، بله تقریبا از همان موقع بود که هر بار کلمه رودخانه را جایی می بینم یاد آن رودخانه در آن مکان می افتم نه به این خاطر که فکر کنید حتما قبلش رودخانه ندیده بودم! یا بعد از آن دیگر جایی رودخانه ندیده ام! که مسلما فکرتان اشتباه است و این طور نبوده ولی نمی دانم ..
اگر اجازه بدهید فعلا این بحث را همین جا خاتمه می دهم تا بعد.
همانطور که می دانید (یا نمی دانید! به من چه که می دانید یا نمی دانید؟!) تمام اینها بهانه هستند، بهانه برای ..
_______
_______
صدای در زدن کسی می آید، من می روم در را باز کنم، شما بحث را ادامه بدهید..
راستی شماره شناسنامه ام چند بود؟!
" کوه ناک
شب زدگان
شبانه
با پتک خویش
بر مزارت
فرود آمدند
و تو همچنان
با تیغ نور بر سرشان ایستاده ای
شب زدگان حق دارند
که تو عمری با زنبورهایت
چشم و چارشان را
آزار داده ای
ققنوسی بوده ای که هر بار
حتی در باران
از خاکستر خود
شکوه ناک تر و کوه ناک تر
زاده ای
شب زدگان
نامت را می زدایند
از سنگ، از صدا
اما چه سود
تو در ضمیر مردم آواره ی جهان
با رنج خویش
امضا نهاده ای "
عمران صلاحی
به یاد شاملو