تبليغاتX
بريدگی
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن

 

خداوند

یکی از ساخته های ذهن بشر!

چون بهش احتیاج داره، چون بهش نیاز داره.

انسان از گم شدن می ترسه، از رها شدن می ترسه، از فراموش شدن وحشت داره، برای همینم به یک موجود احتیاج داره که هر موقع خواست به اون فکر کنه، احساس کنه همیشه باهاشه و هیچ وقت تنهاش نمی ذاره.

به همین علته که اون موجود باید بزرگ باشه خیلی بزرگ، وسیع، بی انتها چون باید همیشه و برای همه باشه.

از یک دید دیگه هم می شه نگاه کرد؛ خدا اول بوده  و انسان ساخته ی دست اونه و همه این حس ها رو اون خدا تو ذهن بشر قرار داده برای اینکه یادش نره کی اونو آفریده و خودش تنها نمونه!

اگه این حالت دوم درست باشه خیلی سوال پیش میاد.. اصلا اون خدا کیه؟ چرا بشر رو اینجوری  خلق کرده؟ حالا خلقش کرده هیچ.. چرا دست از سرش برنمی داره! از چیه این بشر خوشش اومده که هنوز می ذاره به زندگیش تو این دنیا ادامه بده!

فکر می کنم بیشتر مواقعی که نماز می خونم با طرز تفکر اول این کار و می کنم. چون نیاز دارم با یک موجود فرابشری ارتباط داشته باشم، چون دوست دارم به یک نفر که از جنس انسان نیست پناه ببرم و این کار بهم آرامش می ده، هر چند که این ارتباط یکطرفه باشه.

بارها پیش اومده که برای مدتی این کار رو ترک کردم ولی هیچوقت نتونستم برای همیشه! بهش احتیاج پیدا کردم برای سبک شدن برای ..

نمی دونم.. بازم دارم فکر می کنم که شرایط زندگیم باعث شده من کلا همچین حسی رو داشته باشم و یه جورایی ما رو اینجوری تربیت کردن و زندگی و فرهنگ ماست که ما رو به این سمت می کشه وممکن بود اگه تو یک شرایط دیگه زندگی می کردیم همچین حسی درونمون بوجود نمیومد! ولی خب از یه جهت می بینم بیشتر مردم دنیا تو هر شرایطی که هستن تقریبا با همچین چیزی مواجهن حالا شاید به شکلهای مختلف.

ولی اگه طرز فکر دوم درست باشه من یکی که خیلی سوال از خدا دارم و باید همه اش رو از خودش بپرسم و خیلی دوست دارم ببینم جوابش برای اون سوالا چیه؟ حالا که گفتم بذار اصلا همینجا چند تاش رو بپرسم؛ حالا انسان رو آفریدی ظاهرا اولش هم فقط 2تا بودن، چرا یه کاری کردی که اینهمه زیاد بشن؟ چه سودی می بردی؟ چه فرقی می کرد برات؟ واقعا اینقدر برات هیجان انگیز بود که ببینی آخرش چی می شه؟ یا اگه قضیه بهشت و جهنم راست باشه.. لذت میبری که به یه عده حال بدی و حال یه عده دیگه رو بگیری؟ مگه همین بدی و خوبی ساخته دست خودت نیست؟ مگه غیر از اینه که کلی از این خوبی ها و بدی ها از سر همین زیاد شدن نسل آدمها بوجود میاد؟ اینا رو همش رو که خودت خواستی؟ اگه تو اول بودی پس همه چیزو تو بوجود آوردی مگه نه؟ حالا برات چه فرقی می کنه که ما آدما چی کار میکنیم؟ اگه خوشت نمیاد که همه رو از بین ببر؟ چیزی عوض نمی شه، می شه؟ تو خدایی و خداییت رو می کنی، نه؟

اصلا می دونی چیه، این حرف من تنها نیست، حرف خیلی از این آدماست.. اینکه خسته شدیم،از این وضع زندگی حالمون بهم می خوره و اینکه سرنوشتمون از قبل مشخص شده باشه و از قبل معلوم باشه قراره چه بلا هایی سرمون بیاد و بعدا چی بشه حوصلمون رو سر می بره. اینکه مجبور باشیم تو یه چارچوب ثابت و مشخص زندگیمون رو به سر ببریم واقعا کسل کننده اس. اینکه اینقدر آدم رو زمین باشن که مجبور باشن برای بقا و تامین نیازهاشون با هم مبارزه کنن و فرقی با حیوونا نداشته باشن ما رو از آدم بودن خودمون متنفر کرده. می فهمی چی می گم؟ تنفر..

جواب همه این چیزا رو باید تو بدی، ولی خب اگه تو اول باشی و از همه پر قدرت تر باشی معلومه که هیچ کس نمی تونه مجبورت کنه و راحت میتونی از کنار همه این چیزا بگذری و خیلی راحت سر ما رو هم بکنی زیر آب که از این زرت و پورتا نکنیم.

باشه برو حال کن! با همون آدمایی که دوستشون داری برو حال کن! ما هم اینجا بالاخره یه جوری می گذرونیم، ما هم اینجا فرض می کنیم که تو ساخته ذهن بشری فقط برای اینکه بهت احتیاج داشتیم!

 

+ تیکه پاره شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 1:52 AM  توسط مه دی  | 

هر وقت این تقویم رومیزی را نگاه می کنم و می بینم که چند روزی از تاریخ روز عقب افتاده می فهمم که الان چند روزه که همه چیز سر جایش نبوده، و معمولا هم می دونم که چرا این اتفاق افتاده مثلا چند روزی خونه نبوده ام یا صبح زود تا آخر شب بیرون بوده ام ولی الان یک مدته که هر چند روز یک بار داره این اتفاق می افته و من نمی دونم چرا؟! دیروز که نگاهش کردم و دیدم هنوز روی تاریخ ۱۵ شهریور مونده تا اومدم درستش کنم یک لحظه به فکر افتادم که چرا این کار که از تقویم عقب بیفتم داره زیاد و بی دلیل می شه؟! نمی دونم .. چیزی به ذهنم نرسید، نمی دونم چی سر جایش نبوده که بذارمش سر جاش!

" دیدار میسر می شود" این جمله رو هم دیروز شنیدم، برام خیلی جالب بود که کسی از این ادبیات استفاده کنه! به نظرم اگه همه مردم از این ادبیات استفاده می کردن بیشتر مشکلاتمون حل می شد.

با این که زیاد آدم خرافاتی نیستم ولی "بهشت" رو خیلی دوست دارم و فکر می کنم که من باید برم اونجا و مطمئنم که تو این دنیا بهشت وجود نداره (هر چند الان دیگه کسی به این حرف اعتقاد نداره یا این که مردم عجول شدند نمی دونم دلیلش هر چی که هست، ولی اینو فهمیدم که  همه هر جوری هست می خوان همین جا برا خودشون بهشت درست کنن شایدم حق با اونا باشه شایدم بهشتای دیگه پر شده باشه و دیگه ظرفیت نداشته باشه و به همین خاطره که مردم در به در دنبال اینن که همین جا یه بهشت برا خودشون درست کنن و دل به بهشتای دیگه نبندن! ولی من اینو مطمئنم که اینجا رو هر کاریش هم بکنی بازم برات بهشت بشو نیست میلیارد میلیارد هم پول داشته باشی بازم ممکنه نتونی یه شب راحت بخوابی بی پولاش که دیگه هیچی! ) به همین خاطر به این نتیجه رسیدم که  باید تو یک دنیای دیگه باشه.

پس زنده باد مرگ!

که همیشه راست می گوید!

 

+ تیکه پاره شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 0:23 AM  توسط مه دی  | 

 

امروز  درخت بی برگی  را دیدم

که از صدای گریه ی بادها گله می کرد

 

+ تیکه پاره شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 3:56 PM  توسط مه دی  | 

 

باور نمی کردم

با همین چند کلمه بتوان شعری سرود

آب، آیینه، تنهایی، تردید

              ***

فرصت فکر کردن نداشتم

یا باید همسفر ماهی ها می شدم و

«قصه ی پریا» را باور می کردم

یا زخم خورده از هجوم سنگها

بی سفر می مردم.

 

 

+ تیکه پاره شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 7:20 PM  توسط مه دی  |