|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
پرواز کردن
تنها با دو بال ممکن است
صحبت کردن درباره ي اين گونه لحظات غلط است و کوشش در تکرار آن خود کشي..
لحظات قابل تکراري وجود دارند که تکرار در وجودشان هست.. " *
ولی قابل انتقال نیستند!
بعضی وقتها خودکشی هم لذت بخش می شود!
مثل ترافیک سنگین خیابان ولی عصر!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* عقايد يک دلقک - هاينريش بل
اگر درست نشه تا آخر این هفته بر می گردم به همون blogspot بی فارسی !
زن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک شعر یک کلمه ای از چارلز بوکوفسکی با همین عنوان
چرا فقط اون شبی که نصفه شب بود همه خواب بودن که از صدای همون چند قطره بیدار شدم، در واقع از خواب پریدم هفته پیش نبود فکر کنم دو هفته پیش بود، آره ولی بعدش هم دیگه هیچی. حالا بذار بیاد براش برنامه دارم.
"راستی کسی سی دی برنامه آفیس خوب نداره؟ از اون دفعه که ویروس گرفته بودم ویندوز عوض کردم بی آفیس شدم این سی دی های قبلیم هم نمی دونم چه مرگشون شده کار نمی کنن، اگه کسی می تونه فردا به دستم برسونه من صبح تا قبل از ۱۰ طرف پیروزی هستم بعدش تا حدود ظهر نارمک بعد از ظهرم باید برم سمت یوسف آباد بعدش اگه هنوز زنده بودم برگردم نارمک تا دم افطار و بعدش هم برگردم خونه! "
راستش خودمم می دونم که همه این کارا رو نمی تونم فردا بکنم ولی خب یه سری کاره بالاخره باید انجام بشه. هر دفعه یک سری کار می خوام انجام بدم در بهترین حالت پنجاه درصدش انجام می شه اگه ماه رمضون باشه می شه بیست درصد!
من آخه نمی دونم یه سره بیان این یک ماه مملکت رو تعطیل کنن دیگه!
خوب شد اولش گفتم فقط می خوام از بارون حرف بزنم وگرنه معلوم نبود الان تا کجاها رفته بودم، تقصیر من نیست تقصیر همون بارونه که نمی آد.
دارم هذیون می گم، نه؟ بازم تقصیر خودم نیست.. ۲،۳ هفته اس دکترم رو ندیدم. یعنی با این وضع فکر کنم حداقل تا آخر رمضون و یکی دو هفته بعدش نتونم ببینمش. همین فکر که تا کلی مدت دیگه نمی تونم ببینمش حالم رو بد می کنه. هفته پیش یکی از بچه ها رو دیدم اتفاقی تو نونوایی اختیاریه ، از کلاس می اومد، یه خورده از کلاس برام تعریف کرد و منم کلی دلم سوخت و بهش گفتم که چرا دو هفته اس نمی تونم بیام، آخرش هم پرسید : روزه که نیستی؟ منم گفتم : چرا. گفت: گفتم اگه روزه نیستی بریم خونه ناهار.. آخه یکی نیست بگه اگه روزه هم نبودم اونقدر عاقل بودم که تا ساعت سه ونیم چهار بعد از ظهر ناهارم رو خورده باشم!
بگذریم.. امروز اولین مشاوره ام رو به یکی از بچه ها دادم بعد از جلسه مجمعشون با یه شور و حرارتی اومد جلو که آقا من این سوال رو خیلی وقت بود می خواستم بپرسم که این درسای عمومی مثل عربی رو چه موقع بخونیم؟! منم بهش گفتم قبل از این که بخوابی بخون این درسای عربی و زبان و فارسی و اینا رو قبل از خواب بخون! بعد پرسید خب درسای تخصصی رو چی؟ می خواستم بهش بگم خب آخه وقتی اونا رو قبل از خواب بخونی بقیه وقتت ماله این درسا می شه دیگه ولی گفتم اونا رو تو بهترین زمان درس خوندنت بخون هر موقع از روز که سر حال تری.. بچه های خوبین.. امروز مسوولین مدرسه هم یه خورده حالمو گرفتن ولی برام مهم نیست پیش خودم به این نتیجه رسیدم که فعلا فقط بچه ها برام مهم باشن نه مدرسه بذار مدرسه هر کاری می خواد بکنه حالا که کار رو قبول کردم حالشونو می گیرم با خود بچه ها.. هر چند می دونم آخرش هم بچه ها همه چی یادشون می ره هر کاری براشون بکنی .. خودم قبلا هم تجربه کردم ولی خب این رسمه زمونه نامرده کاریش نمی شه کرد، من کار خودم رو میکنم.
فقط اینجاش اذیتم می کنه که درست همون روزایی که می رفتم پیش استاد و همون ساعتا باید مدرسه باشم.. هر کاری هم کردم نتونستم درستش کنم فعلا.
از این طرفم که دانشگاه و دو ترم باقیمونده برای ۲۷ یا ۲۹ واحد باقیمونده!! هفته پیش بالاخره طلسم ۳۲ شکسته شد! فکر کنم ۱ سالی بود که واحدهای باقیموندم رو ۳۲ گیر کرده بود! هفته پیش با یک ۱۰ سه واحدی که استاد محترم لطف کردن از ترم پیش بعد از سه چهار ماه نمره رو اعلام کردن رسیدم به ۲۹ حالا یک نمره دو واحدی دیگه هم از ترم پیش مونده که استادش اول داده بود ۹ رفتم باهاش صحبت کردم قرار شد دوباره برگم رو جمع بزنه آخه اصلا اونو فکر نمی کردم ۹ بشم، بعدش قرار شد نتیجه اش رو تو نمره نهایی که تعلام می کنه ببینم که هنوز از این درس و این نمره هم خبری نیست که اگه پاس بشه می مونه ۲۷ تا.. ۱۴ تا این ترم ۱۳ تا ترم بعد! وای اصلا حواسم نبود ۱۳ واحد برای ترم آخر!!! ولی خب من خوشبختانه به این خرافات عقیده ندارم..
هر جوری هست این ارشد رو هم باید بدم، سر قولی که تابستون به پسر خالم دادم. حالا شانس رو می بینی؟؟!! امسال ما اومدیم کنکور بدیم انداختنش تو بهمن نا مردا!!! آخه چی بگم بهتون از خدا بی خبرا؟؟! چرا یک ماه کم می کنین وقتش رو؟؟ من هنوز شروع نکرده یک ماه رو هم از آخر از دست دادم! معلوم نیست این آقازاده ها امسال چه برنامه ای داشتن که اینا این برنامه رو براشون اجرا کردن! مملکت فاشیستی اوضاش بهتر از این نمی شه! همش حق و ناحق.. بعدم دم از اسلام و مسلمونی می زنن به خدا حالم داره بهم می خوره از این قیافه هایی که هر شب تلویزیون نشونشون میده.. البته می دونم یه کنکور ارشد این همه شلوغ کردن نداره ولی خب یه چیز که دارم می گم کلی جریان دیگه میاد تو ذهنم که همزمان نمی تونم اونا رو بنویسم ولی خب اثرش خودش رو نشون میده!
الان می دونم اگر برگردم نوشته هام رو بخونم حتما بیشتر از ۹۰ درصدش رو پاک می کنم ولی دقیقا به همین علت این کار رو نمی کنم چون می خوام باشن فعلا.. هر چند مزخرف و چرت و پرت!! مگه از دار دنیا چی داریم؟ همین یه وبلاگ فکسنی.. بذار مردم هر چی دلشون می خواد بگن! دل ما هم امشب می خواست این حرفا رو بزنه.. کسی رو پیدا نکرد اومد اینجا
می دونم برای بیشتر مردم مهمه ولی به روی خودشون نمی آرن که بارون نیومده هنوز!
پاییز می شه آدم دلش خوشه به چند تا قطره بارون اگه اونم بخواد همین جوری نباره ..
کاش مثل بچه آدم زود می رفتم می خوابیدم! داره ۲:۳۰ میشه.. ۸ صبح هم می خوام برم بیرون! ولی آخه نمی برد.. اون موقع خوابم نمی برد خوابم شلوغ بود خسته بودم دلم گرفته بود دل دیوارای اتاقم هم.. نمی شد خوابید.
نمی دونم خیلی راحت دارم خودم رو به دست جریان زندگی می سپرم، هر کاری دلش خواست بکنه با همه بی اعتمادی و شک و تردیدم به زندگی ولی از تنهایی خسته شدم، هر چند تا همین چند وقت پیش داشتم می پذیرفتم که تنهایی چیز بدی نیست ولی فهمیدم اشتباه کرده بودم تو تفاوت بین تنهایی و خلوت! خلوت چیز خوبیه ولی تنهایی زیاد نه!
ای کاش این بار آفتاب تند و تیز جاش رو به بارون بده.
داروگ! کی میرسد باران!
چقدر قشنگه اسم یک نفر باران باشه.. یا طوبی ، فکر میکنم اسم ها یه خورده رو شخصیت آدم ها اثر می گذارن.. یا حداقل برای بقیه این حس رو بوجود می آرن.
نمی دونم.. امشب باز داشتم فکر می کردم زندگی چقدر رقت انگیزه، برا همین پستم یه کم طولانی شد!
این دچار چند حسی شدن زیاد خوب نیست، باید تمرین کنم خودم رو خالی کنم. اینجوری حالم بهتره، هر چند سخته ولی در نهایت ممکنه! چون بالاخره به همون می رسیم.
خواب
بیدار
مولکولهای آب
مجله گلستانه شماره 73
نمی دونم کی این بلا رو سرم آورده و چی باعث شده که من اینجوری بشم ولی الان حدود یک سال و اندی هست که اوضاعم همینه! البته چندان هم ناراضی نیستم، این که چیز زیاد مهمی تو زندگی آدم وجود نداشته باشه تا حدودی زندگی رو راحت تر می کنه و زیاد هم بد نیست، باعث میشه انعطاف پذیری آدم بالا بره ولی خب آدم زیاد هم منعطف بشه تبدیل به سیال می شه و کم کم ممکنه محو بشه!
این که میگم نمی دونم کی این بلا رو سرم آورده دارم دروغ میگم! تقریبا می دونم کی بوده و خودشم می دونه! شاید هنوزم بیاد اینجا و سری به بلاگم بزنه نمی دونم! تا حالا اینجا ازش اسمی نبوده الانم نمی خوام پاشو بکشم وسط.. خب اون شاید ۵۰ یا ۶۰ درصد مقصر بوده بقیه اش خودم بودم که اجازه دادم اون همچین کاری باهام بکنه..
مهم نیست..
این حرفا هم هیچ کدوم مهم نیست..
هیچ حرف پر اهمیتی تو این دنیا وجود نداره، چه درباره آب و هوا حرف بزنیم چه درباره سیاست چه جامعه چه اوضاع اقتصادی چه درباره درس و دانشگاه چه درباره ماشین و موبایل چه حتی درباره روح آدم و حقیقت هستی و این چیزا..
پ.ن : فقط دارم با این حال می کنم که " است" یعنی "نیست" و هیچ کس اینو نمی دونه و باور نمی کنه که تا حالا اشتباه می کرده! چه جوری میشه به مردم حالی کرد که " ا " اول هر کلمه ای میاد معنی منفی به اون میده درستش همون چیزیه که اصفهانیا می گن: " ست"
است یعنی نیست.