|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
" آدم اینجا تنهاست.. "
یک تیکه از یکی از شعرهای سهراب
" عاشق همیشه تنهاست.. "
اینم اسم اون کتابی هست که شعرهای سهراب رو به انگلیسی ترجمه کرده.
اولین نتیجه ای که از این دو تا جمله میشه گرفت اینه که اگر کسی عاشق نباشه، آدم نیست! نتیجه ی دیگه ای که میشه گرفت اینه که اگر کسی تنها نباشه یا آدم نیست یا عاشق نیست یا هیچ کدوم! یا اینکه بگیم اگر کسی بخواد آدم باشه باید عاشق باشه و بدونه که همیشه تنها خواهد بود.
اما این جمله:
" هیچ عمری هدر نمی رود، تنها زمانی که هدر می دهیم زمانی است که فکر می کنیم تنهاییم."*
حالا اگر بخواهیم اینجا نتیجه بگیریم که عاشق هدر می رود، خیلی مسخره است. معذرت می خواهم ولی واقعا اگر اینطوری باشد، این زندگی خیلی مسخره می شود. یعنی اگر بخواهی آدم باشی باید عاشق باشی و اگر عاشق باشی تنهایی و اگر تنها باشی هدر می شی! ولی در این 3 جمله یک نکته هست که باید بیشتر دقت کرد و آن هم کلمات " اینجا" ، " همیشه" و " فکر می کنیم" است. اول اینکه آدم "اینجا" تنهاست به این معنی که ممکن است در جاهای دیگر تنها نباشد و اصولا آنجایی که "آدم " تنهاست عاشق آنجا نیست، همچنین با اینکه عاشق همیشه تنهاست ولی هیچ وقت نه " فکر می کند" و نه خودش می فهمد که تنهاست و اگر بخواهد عاشق باشد در واقع عاشق کسی است که دقیقا به همین علت او را در کنار خود حس می کند چون معنی عاشق بودن همین است و به همین دلیل هرگز "فکر نمی کند" که تنهاست در صورتیکه "همیشه" (لااقل تا زمانی که عاشق است" تنهاست!
البته از این جمله آخری یک نتیجه دیگر هم می توان گرفت و آن اینکه، هیچ وقت واقعا تنها نیستیم.
یک جمله دیگر همین الان یادم آمد که به نظرم بی ربط به این بحث نیست و در تایید فرمایشات خودم می باشد(!) که یک بار استاد سر کلاس می گفت: "مومنین حقیقی (در هر آیین و مرامی که باشند حتی بی دین ها {یعنی بی دین ها هم مومن و غیر مومن دارند}) برای ملاقات با عشقشان (عشق عینی یا معنوی) خودشان را مهیا و آماده می کنند." که من خودم از این جمله نتیجه گرفتم که اگر بخواهی با این عشق همیشه زندگی کنی باید همیشه آماده باشی و همیشه مراقب خودت باشی.
* : در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند - میچ آلبوم
در پایان به علت اینکه بار علمی بحث خیلی بالا بود، دو متن هم از این آهنگهای شیش و هشتی که اخیرا گوش میدهم به عنوان مثال می آورم که در آنها هم کلمه تنها و تنهایی به کار رفته است:
بار اول که تو رو دیدم می دونستم تو رو می خوام
نری نری تنهام بذاری
دیگه لونه کردی توی قلبم حالا بی تو نمی تونم یه لحظه تنها باشم
راستش کاری ندارم با کسی کاری ندارم
تو رو بیش از حد می خوام(!) با هم میریم از اینجا به سوی سرنوشت ما
می ریم ما.... لالالای لای باشی باشی دنیام مال من تو باشی
لالالای لای نری نری یهو منو تنها بذاری
لالالای لای داری داری بگو منو دوسم داری
تویی عزیزم ...
لالالای لای باشی باشی ...
...
من، توی هر کوچه به یاد تو خوندم مگه میشه بی تو باشم نمی تونم، فکرت نباشم اگه ترکم کنی من بی تو تنهام
عشق من
من، بی بهونه باز عاشقونه خوندم می دونم من بی تو تلخ روزگارم، دار و ندارم اگه ترکم کنی من بی تو تنهام
...
نگو یه روز میری و پیشم نمیای دیگه اگه اگه مثه قدیما منو نخوای دیگه
اما باز به یاد تو گریونه دلم دیگه دیگه بعد تو عاشق نمی شم
...
مثه شم مثه کوه سوختم ریختم رفتی از پیشمو به در چشم دوختم
مثه داد بی تو هر شب من خوندم تو نبودی و رفتی و جا موندم
مثه سرعت باد ذوب شد چشمم مثه خاطره فراموش شد اسمم
مثه آینه ساده تو رو میدیدم غم عشقتو به جون می خریدم
مثه بت شدی رد شدی هم نفسم مثه بارون ریختی رو قفسم
بار سنگین زندگی ای عشق من می پرستم تو رو با جون و تنم
شدم گلبرگ ریختم اشک غمم آره دست کمم، اون ساده منم
خم شد کمرم، چرا بی خبرم از دور و برم، چی اومد به سرم
مطلب بعدی وبلاگ: یا " فصل نه!" یا " نیایش(۲)"
عدم تمرکز؛ مشکل شعر این هفته ام این بود. استاد پشت ذهن و درون همه ما رو می خونه. بهم گفت:" چی شده؟ چه مشکلی تو زندگیت پیش اومده که اینقدر تمرکزت بهم ریخته؟!" نمی دونم راست یا دروغ گفتم: "استاد وقت ندارم!" ولی در هر صورت میدونم دقیقا همینطوره.. عدم تمرکز.. نمی دونم چرا؟! ولی اصلا تمرکز ندارم. تازگی اینجوری شدم. ( شایدم مال اون خوابه باشه ها!!) اینجور موقع ها از جمله ای که بدم میاد اینه: چرا تو فکری؟! در جواب این جمله معمولا میگم: پس کجا باشم؟ یا اینکه اصلا حوصله همینم گفتن ندارم و همونجوری تو فکر می مونم؛ یعنی سکوت.
خودم فکر می کنم علتش کم شدن خلوت هام باشه، یعنی کم شدن تمرکز، یعنی کتاب تازه دست نگرفتن، یعنی یک فیلم خوب ندیدن، یعنی حتی یک فوتبال درست و حسابی ندیدن! آره فوتبال! از دیدنش لذت میبرم. شاید به خاطر حس تعلیقی باشه که درونم ایجاد می کنه. دوسش دارم مثل کتاب و مثل فیلم. فقط نیاز دارم که از رو زمین بلند شم، کنده شم، این چیزیه که ازش لذت میبرم.میگن این مواد مخدر و قرصهای ایکس و میکس هم همین کار رو می کنه! هنوز که سراغ اونا نرفتم. ولی به نظرم اونا زیاد فایده ندارن، نمی دونم اینو چه جوری توضیح بدم ولی وقتی آدم بدون اونا رفته باشه بالا دیگه دوست نداره با خوردن یک قرص الکی بره بالا. ولی به هر حال شایدم یه روز رفتم سراغ اونا؛ چون همه چیز رو غیر قابل پیش بینی می دونم، چون از آدمهایی که همه چیزشون درست و پاستوریزه اس بدم میاد! این دومیش رو میدونم زیاد ربطی نداشت، شاید به خاطر جمله بعدیم اینو گفتم..
امروز یه جمله از یک دختر خانم «خوب» تو این دفترچه های "رتبه های برتر پارسه" تو کتابخونه دانشکده خوندم که حسابی حالم رو بد کرد. " رسیدن به نتیجه ی بهتر ارزش هر هزینه ای رو داره!" تقریبا همین بود جمله اش. لااقل برای من که اینطوری نیست. همیشه یه حد و مرزی رو برای خودم میذارم که تا اونجا هزینه کنم یعنی در واقع بستگی داره به اون هدف. بیشتر موقع ها این هزینه تا جاییکه روح و روانم آسیب نبینه، حالا جسم زیاد مهم نیست ولی اصلا دلم نمی خواد از لحاظ روحی برده باشم، حالا برده علم یا هر چیز و هر کس دیگه ای.
- از امروز تصمیم گرفتم یه خورده سرم رو خلوت کنم، شاید عدم تمرکزم بهتر بشه. البته اگه بشه و بذارن!
مطلب بعدی وبلاگ: تنهایی(2)
* اینم یه کار جدید به مناسبت یک سالگی وبلاگ.
در این یک سال و اندی که از عمر وبلاگ نویسیم می گذره به این نتیجه رسیدم که وبلاگ نوشتن بهتر از وبلاگ ننوشتن است. هر چند مهم نیست که چی می نویسی و برای کی می نویسی ولی در هر صورت برای خود آدم بهتر است، لا اقل برای من که اینطور بود. هیچ وقت برام تعداد زیاد یا کم خواننده های وبلاگم مهم نبود و فقط می نوشتم و می خواندم. گاهی از خودم گاهی از کتابی مجله ای چیزی.. و گاهی هم متناسب با حال و شرایطم شعری. بعضی وقتها واقعا برام جایی بوده که خودمو خالی کردم و از یک سری افکار و دل مشغولی ها راحت بشم و بعضی وقتهام مطلبی به نظرم اومده بوده که ارزش یک لحظه فکر کردن رو داشته و اومدم اینجا نوشتم. خیلی از خواننده ها گذری بودن و فقط به خاطر بالا اومدن اسم وبلاگ تو صفحه اول روش کلیک کردن کاری که خودم هم بارها کردم تو این یک سال و شاید چند تا خواننده هم داشته باشه که ثابت باشند، بعضی ها هم یک مدت میان سر میزنن و میرن تا وقتی که بهشون سر بزنی! بیشتر می خوام راجع به بلاگ خودم بنویسم تا کل فضای وبلاگ ولی یه چیزایی هم هست که تو این مدت خیلی برام جالب بوده. به نظرم فضای کلی وبلاگ فضای جامعه امروز است، اینجا همونقدر توجه و اهمیت داری که تو دنیای مدرن امروز. اگه وبلاگت شخصی باشه بیشتر این موضوع رو حس میکنی تا وبلاگهای تخصصی. خب وبلاگهای تخصصی میان رو یک موضوع کار میکنن و میرن کاری هم به این که کی اومد و کی رفت و کی چی گفت زیاد ندارند ولی تو وبلاگهای شخصی بعضی وقتها یک نظر ممکنه زندگی آدم رو عوض کنه! تیکه پاره های ذهن من واقعا تیکه پاره های ذهن من بوده و هست و وصله ناجور هم واقعا وصله ناجور. حتی موقعی که مطلبی که می نویسم تیکه پاره ی کتاب یا مجله است اونو به این دلیل می نویسم که در واقع تیکه پاره ای از ذهن خودم بوده، بیشتر اینها رو هم خودم در یک دفترچه جمع آوری کرده ام و خود همین دفترچه هم یکی از انگیزه هام بود برای شروع این بلاگ. هر چیزی که تو هر زمانی نوشتم معمولا برمی گشته به درگیری ذهنم رو اون موضوع و نظرات هم برام خیلی مهم بودن البته نه تعدادشون. نمیدونم این تعداد نظرات یه جورایی میتونه نشوندهنده تعداد خواننده ها هم باشه یا نه؟! چون یک چیزی که اینجا دیدم خیلی از وبلاگها فقط به خاطر اینکه اسم نویسندشون اسم یک دختره تعداد نظراتشون سر به فلک می کشه هر چند که چرت و پرت هم بنویسن در صورتی که معمولا از اسم وبلاگ که روش کلیک می کنن کمتر میشه فهمید که نویسنده اش کی هست! پس میشه نتیجه گرفت خیلی ها میان می خونن میرن ولی چندان تمایلی به نظر دادن ندارند! الیته نمیگم هم که تعداد نظرات اصلا نشوندهنده تعداد خواننده ها نیست منظورم اینه که 100% هم نیست. یادمه یک بار یه پسره اومده بود نظر داده بود بعد نمی دونم از کجای وبلاگم نتیجه گرفته بود که من دخترم!! وقتی که فهمید من پسرم با این که یکی دو بار بعد از اون هم بهش سر زدم ولی دیگه پیداش نشد! اون اولا که می نوشتم هیچ کس نبود، بعد از یه مدت چند تایی اومدن، از اون چند تا از چند تا وبلاگشون خوشم اومد و منم رفتم. بعد اونا رفتن مدتهای زیادی بود کسی به صورت ثابت نبود بیشتر گذری و نظری بود تا چند وقت پیش که بازم یه چندتایی ثابت شدن که لینکاشون هست. نمیدونم اصلا این چیزا چقدر اهمیت داره فقط می خوام به مناسبت یک سالگی وبلاگم ( که اینم نمی دونم اصلا مهم باشه یا نه!) هر چی که تو این مدت راجع به بلاگ فهمیدم و دیدم رو بنویسم. نمی دونم چقدر وبلاگم از این چیزا خوشش بیاد! کادوی بهتری براش پیدا نکردم، فقط چون دوستش داشتم گفتم بیام یه چند خطی از دل اون بنویسم. آره! به نظر من وبلاگ شخصیت داره، فکر میکنه، راه میره، دوست پیدا میکنه، غذا می خوره، حتی بعضی وقتا خراب کاری میکنه! بعضی هاشون عمرشون در حد یک پسته و بعضی ها بیشتر. 80 پست تیکه پاره از عمر وبلاگم میگذره، نمی دونم چقدر دیگه از عمرش باقی مونده، ایشالا 100 سال زنده باشه.
با اینکه من زیاد وقت نمی کردم بهت برسم ولی وبلاگ با معرفتی بودی دمت گرم.