|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
الان که دارم این مطالب را می نویسم پنج عدد قرص مختلف خورده ام و درد ظریفی از پشت گوشم درون سرم می پیچد و سر و صداهای زیادی را درون گوشم می شنوم، هر چند صداهای اطراف را با فرکانس (از مهران مدیری بعید بود برای صدا بگه فرکانس، شدت صدا که ربطی به فرکانس نداره! بچه مدرسه ای ها هم این را می دانند!) کمتری از شدت واقعی شان می شنوم.
هیچ دلتان را خوش نکنید و برای حلوای ما صابون نزنید که این خبرها نیست یعنی هنوز برای روشش با خودم به توافق نرسیده ام. منظورم این است که قصد خودکشی ندارم از خوردن پنج قرص، فقط به علت مرضی است که به جانمان افتاده. اینها را گفتم که اگر در این پست مطلب نا معقول یا به قول معروف هزیان یا چیزی از این دست خواندید تعجب نکنید.
دو سه روزی است که بد جوری فتیله پیچمان کرده است، آن هم در بُهبُهه ی امتحانات. از این امتحانی که روز 4 شنبه داریم و اولینش هم هست هنوز هیچ نخوانده ایم. یعنی نتوانسته ایم که بخوانیم... {برش}
... هر جمله ای که می خواهم بنویسم می بینم تکراری شده و عمق فاجعه را نشان نمی دهد. نمی دونم چی بگم؟! یک وبلاگی بود اون اوایل که ما تازه کار بودیم برای خودش شهرت و اعتباری و برو بیایی داشت و من هم فقط به خاطر اسمش خیلی بهش علاقمند بودم و همیشه مطالبش را دنبال می کردم. البته الان تقریبا تعطیل شده و خبری هم توش نیست ولی اسمش این بود: روایت زندگی تخم سگی ما.
فرض کن یه رفیقی بعد از ده سال میاد باهات درد و دل می کنه و از حرفهای نگفته اش باهات حرف می زنه و تو هم کلی باهاش احساس صمیمیت می کنی و به حرفاش با جون و دل گوش میدی و سعی می کنی تا جایی که می تونی کمکش کنی، حتی به خاطر اون مسیر خودت رو هم طولانی می کنی تا حرفهاش قطع نشه و همه حرفهاش رو بزنه (هرچند هم که تو آدم کنجکاوی نباشی) البته اینا هم الان داره به نظرم میاد وگرنه اون موقع برام مهم نبود. نه این که بعد از ده سال اونو الان دیده باشم، نه. ده ساله حدودا با هم رفیقیم ولی تا حالا از این حرفا با هم نزده بودیم. یعنی من چرا، شاید یک دفعه. ولی اون دفعه اولش بودکه اینجوری افتاده بود تو هچل. اونم بد فرم، چون منم همون دفعه به این شدت نیافتاده بودم تو هچل. چون اصولا از این کارایی که اون دوستم با طرفش کرده بود؛ نکرده بودم! البته این شدتی هم که میگم نه اینکه کار دست طرفش داده باشه، ولی خب به حال .. حاشیه اش زیاد شد، همه اینها را گفتم که بگم بعد همه این حرفها و درد و دل کردن ها آدم فکرش را نمی کند که همون شب همون رفیقت بهت نارو بزنه!
دیگه چه انتظاری میشه داشت از کسی که همین ترم فقط به خاطر داشتن واحد مشترک یه خورده صمیمیتت باهاش بیشتر شده. یعنی ترمهای پیشم با هم سلام و علیک داشتیم ولی خب این ترم یه خورده بیشتر شد به خاطر این درس (همین که چهار شنبه امتحان دارم) {البته خوشبختانه (!) دانشکده ی ما و رشته ی ما طوریه که کمتر میشه ضعیفه ها را توش پیدا کرد (اگر هم چیزی بود که لااقل ما لقمه ی دندان گیری ندیدیم ) وگرنه قطعا از اینجا به بعد باید وارد یک قصه ی عشقی غم انگیز می شدیم..}
البته قبول دارم که شاید انتظارات من هم کمی بالا باشد و همین که جزوه را (که نیمی از آن را هم خودم نوشتم) به صورت کپی شده در واحد کپی قرار داده است تا من هر وقت خوب شدم بروم آنجا و از آنجا بگیرم و باید خدای خود را هم صد هزار بار شاکر باشم و دندم هم نرم تا من باشم مریض نشوم تا او بگوید: کـ...م د....ـت (صدای بوق، سانسور)
امروز به هر جان کندنی بود رفتم و جزوه را برداشتم ولی با این سر درد و مرض و وقت کمی که تا امتحان مانده بعید می دانم این درس سخت را بتوانم بخوانم. اگر خواندنی بود شاید یک کاریش می شد کرد ولی لامذهب ماندنی است (به قول خودم، یعنی می مونه برای ترم بعد ایشالا!) و به نظر میرسد که این بار باید به صورت واقعی و جدی جدی از حذف پزشکی استفاده کنم. (قابل توجه شاکی خان و عمو معتدل؛ دیدین ترم پیش استفاده نکردم این ترم به دردم خورد! کاره دیگه .. )
یکی دو باری که طی این چند روز به مرگ نزدیک شدم باعث شد خیلی به فکر فرو روم و در نتیجه حال و روز خوشی نداشته باشم. چون اصولا هر چه کمتر به زندگی فکر می کنم بیشتر لذت می برم و خیلی راحت ترم ولی خب انسانها معمولا وقتی به زندگی فکر می کنند که به مرگ می اندیشند.
الان دلم هم شروع شد! نمی دونم لعنتی کلیه است یا همون معده سابق! آخه جاش فرق کرده!
حتی تصمیم گرفتم که دیگر سیگار هم نکشم! خب این چند روز که اصلا نتوانستم بکشم چون مثل جنازه گوشه خانه افتاده بودم. این تصمیم برای خودم هم عجیب بود، مثل این که آدم دلش برای یک نفر تنگ شود و بعد اینقدر تنگ شود که دیگر با او قهر کند. حالا فعلا که این تصمیم را گرفتم تا ببینم اگر عمری باقی بود!
فردا هم که جلسه خداحافظی است، احتمال زیاد نمی توانم بروم. استاد میرود لندن. خیلی دوست دارم بروم (لندن نه، جلسه ی فردا رو میگم) باید ببینم حالم چطور می شود. چون می دانم حال می گوید دو هفته ولی وقتی برود معلوم نیست کی دست از سرش بردارند و بگذارند که برگردد. بیچاره آن ور آبی ها دلم برایشان می سوزد، هر چند دلم برای خودمان که این ور آبیم مدتهاست که سوخته است و جزقاله اش را هم گذاشته ام داخل یک قوطی ته بسته و سر و ته گذاشته ام روبروم و با سنگ می زنم تا بیافتد. (یادش به خیر!)
ولی من نازی را طلاق نمی دهم، عمراً.
امشب خدا خیرش دهد این مریضی یک خوبی برایمان داشت. نمی دانم این خوب است یا بد ولی من زیاد خوشم نمی آید که یک مرد پای تلویزیون از دیدن یک سریال گریه اش بگیرد و به نظرم زیاد خوب نیست و تا حالا هم همیشه خودم را نگه داشته ام و از این آبرو ریزی آن هم جلوی خواهر و مادر خود جلوگیری نموده ام، چه خاک سرخ، چه معصومیت از دست رفته و .. ولی خب خوبی این مریضی این است که همین طور در طول روز بی اختیار اشک از چشمانم جاری است و اطرافیان هم می دانستند. به همین خاطر امشب معنی بغض در گلو پیچیدن را فهمیدم، کاملا در گلویم پیچید وقتی که آخر فیلم، دیوانه ها به دنبال بهزاد و شیرین می دویدند. نمی دانم چرا در این لحظه ی فیلم (سریال شده: قسمت آخر هم نفس). فیلمش را هم در سینما دیده بودم ولی خب آنجا خودم را کنترل کرده بودم. خلاصه شاید به خاطر این مرض باشد ولی خب احساس خوشایندی بود.
پ.ن.1 : فقط برای عمو معتدل عزیز، بقیه نخوانند (خواستند هم بخوانند به من چه!):
جون هر کسی که دوست داری مطالب این وبلاگ همین جا بماند، اگر احیانا متوجه شدی که اون کسانی که گفتم چه کسانی هستند، خواهشا جایی درز پیدا نکند. (هرچند در این جمله ی من نا امیدی و امید با هم جریان دارند. امید از این جهت که متوجه نشده باشی که چه کسانی را می گویم و ناامیدی از این جهت که متوجه شده باشی که چه کسانی را می گویم!)
پ.ن.2 : برای عموی معتدل و شاکی خان:
باز هم قربون مرام شما دو تا که با اینکه فارغ شدید در این ترم به ما سری می زدید و غبار اندوه از دلمان می زدودید (فعل رو حال کردی!) و هنوز احوال ما را می پرسید، رفیق به با مرامی شما دو تا نداشته ام. دمتون گرم. مخلصیم در بست.
پ.ن.3 : خنده دار است! کاری که به قول خودشان یزید با امام حسین کرد را با مردم می کنند و بعد هم برای حسین عزاداری می کنند!! (وسط خیابان تکیه می زنند و راه بر مردم می بندند تا عزاداری کنند!)
پ.ن.4 : این پی نوشت قبلی چه ربطی داشت این وسط!
پ.ن.5 : اگر ترمها ی پیش بود و هنوز جا برای مشروط شدن داشتم. عمرا این درس را هم حذف نمی کردم و هر جوری بود می رفتم امتحان می دادم ولی خب این ترم نمی خوام مشروط بشم (یعنی در واقع نباید مشروط بشم) و با این اوضاع بعید می دونم بتونم حتی ده بگیرم از این استاد. اینم که وسط ترم بچه ها به پر و پاچش پیچیدن، الان قریب به یقین گذاشته برای پایان ترم بذاره کف دست بچه ها، البته آدم خوبی بود به نظر من ولی خب زیادی حساس بود. انگار با فضای اینجا زیاد آشنا نبود. البته حقم داشت از خواجه نصیر می اومد هرچند بیشتر حرف اونور رو می زد.. نمی دونم بنده خدا انگار خودش هم زیاد راحت نبود سر کلاس از اون دری وری هایی که به ما می گفت و بچه ها همین جوری هاج و واج نگاش می کردن؛ شاید انتظارش بیشتر از این بود از ما. ولی دیگه متاسفانه شرمندش میشم. عوضش وقتم برای امتحانای بعدی بیشتر میشه یه خورده که بهبودی حاصل شد می شینم به کوب می خونم (جون عمه ات). از طرفی هم از همه ظرفیتهای موجود در دانشگاه استفاده بردم و تا اونجایی که می تونستم از بودجه دولت خوردم (نوش جانت). حالا ترم دیگه هم به جای ده تا سیزده تا می مونه (من اصلا به این خرافات نحس بودن یک عدد و این چیزا اعتقاد ندارم بیخود از این حرفا نزن تازه با سه تا پروژه میشه شونزده تا!)، مشکلی نیست حله. چی کار کنم دیگه بد موقع مریض شدم اونم بد جور. بعدم می ترسم برم این امتحان که اولیشه خراب کنم بقیه اش رو هم گند بزنم بره!
پ.ن.6 : طرف صحبتم با خداست، بقیه می تونن نخونن:
ببین اگه اون بالا نشستی برا من نقشه می کشی که یه بلایی سرم بیاری که من نتونم فارغ التحصیل بشم کور خوندی. حالا درسته که من آدم بدی بودم و هستم ولی هر چقدرم که گنده باشی و من زورم بهت نرسه ولی ما از اوناش نیستیم که کم بیاریم داداش. فوقش اینه که ما رو می کشی دیگه، غیر از اینه؟! یا اینکه ما خودمونو میزنیم می کشیم. ما که زورمون به جایی نمی رسه به یه باد بندیم..
فقط می خواستم بهت بگم که این اداهایی که می بینی در می آرم که مثلا دارن نماز می خونم اصلا نمی خوام تو رو مسخره کنم یا خدای نکرده جسارتی کرده باشم، خب چون بالاخره شما بزرگتر از این حرفایی. به جون خودت این مامانم مجبورم می کنه که این کارا رو بکنم، منم مجبور میشم بیام جلوی اون ادا در بیارم که مثلا یعنی دارم نماز می خونم که ولم کنه و دست از سرم برداره وگرنه کچلم می کنه اگه بفهمه نمی خونم. حوصله بحث و دعوا رو هم ندارم باهاش اونم سر این مسائل که می دونم خیلی ناراحت می شه.
اینا رو هم گفتم بدونی یه وقت سر این قضیه با ما چپ نیافتاده باشی.
پ.ن.7 : یک خاصیت دیگر که این مرض داشت، چند روزی خانه نشین شدیم و چند قسمت پشت سر هم توانستیم این باغ مظفر را ببینیم و فهمیدیم که همه شبهایش هم به درد بخور نیست و آن شبهایی که قبلا توانسته بودیم ببینیم شانس ما بوده است که خوب از آب در آمده بود وگرنه مثلا امشبش که واقعا هیچ چیز نداشت. همش تبلیغ گاز و کارت سوخت و از این مزخرفات بود. (البته تاثیر این چند شب پشت سر هم دیدن هم ظاهرا در این پست مشخص است! الحق که جنبه اش را نداشتیم! می گویند بعضی ها جنبه ندارند.. ما دقیقا همان بعضی ها هستیم!!)
پ.ن.8 : پساپس از کلیه ایرادات تایپی معذرت می خواهم، انتظار ندارید که با این حالم دوباره بخوانم که چه نوشته ام و اصلاحش کنم. می بخشید دیگر. یک تعدادی هم از این شکلکهای جور واجور می خواستیم در جاهای مختلف از خودمان در کنیم که آن هم در این قال نگنجید خودتان به تناسب حال بیفزایید. متشکرم!
پ.ن.9 : حالا من ول کن نیستم، شما هم جدی هنوز دارید می خونید؟! ................
امشب واقعا پی بردم که چرا میگن سیگار مضر است و البته مثل همیشه هم در کنارش فهمیدم که یک خواص خوبی هم دارد.
اگر ساعت 12:30 شب سر چهار راه آبسردار شیشه ی ماشین به خاطر سیگار یه خورده پایین نبود امکان نداشت که از زن فال فروش، فال بگیرم. گفتم نگاه می کنم این جایی تو ماشین که صدقه ها رو میگذارم اگر پول باشه بهش میدم یک فال می گیرم اگرم نه که هیچ. یک دویستی در آورم بهش دادم فال رو گرفتم و بعد هم 5..4..3.. راه افتادم به سمت خونه. نمی دونستم اصلا بازش کنم یا نه. تنها چیزی که تو ذهنم می گذشت این بود که من به فال اعتقاد ندارم و اصولا از این پیشگویی ها و این چیزا بدم می آید چون اون موقع دیگه زندگی هیجانش رو از دست میده. اصلا هم حواسم نبود که با حضرت حافظ نمیشه شوخی کرد! خلاصه تا اومدم تو خونه و ماشین رو پارک کردم و داشتم در پارکینگ رو می بستم که بازش کردم. همونجا خشکم زد:
فـکر بـلـبل هـمه آنــست که گـل شد یـارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلـربایـی همه آن نیـست که عـاشق بکـشند خـواجـه آنـسـت که بـاشـد غم خدمـتکـارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کـجـا هـسـت خــدایـا بـسـلامـت دارش
جای چَکی که امشب از حافظ خان خوردیم هنوز می سوزد!
اما تفسیر زیرش:
مال بسیاری بدست خواهید آورد (از کجا؟!) آنرا هدر خواهی داد ( عمرا حالا که گفتی دیگه شیش دنگ حواسم رو جمع می کنم!) اما مجددا بدست خواهی آورد (رسما سر کاریم!). در کارها فکر میکنی که فردا چه خواهد شد ( می بخشید به نظر شما چی کار کنم پس؟!). مردد نباش به الله توکل کن. (چشم حتما! ولی به خدا من مردد نیستم شاید بترسم یه خورده ولی مردد نیستم یعنی شک ندارم جان حافظ، مخلصیم در بست!)
من هیچ وقت ربط این تفسیرها رو از اون چند بیت قشنگ نفهمیدم!
فکر بلبل ..
از اونجایی که دیدم دوستان علاقه زیادی به گراناز موسوی داشتند یک لینک که در واقع نقد یکی از شعرهای ایشان می باشد در اینجا می گذارم شاید مفید واقع شود.
" آینه ام
بیفتم از دستت
هزار تکه می شوی "
گراناز موسوی
راستش چند وقته دیگه حوصله خودم رو هم ندارم، نمی دونم باز چه مرگم شده! حوصله هیچ کاری رو ندارم، نمی دونم چی کار کنم. حالا فعلا بی خیالش بریم سراغ بازی یلدا تا نوروز فعلا فقط بازی می چسبه. اول از همه تشکر از خانوم لیلا برای دعوت من به این بازی. بازیشم بد نیست هر نفر پنج تا از خصوصیاتش رو که فکر می کنه کسی نمی دونه میگه و بعدش هم پنج تا از دوستاش رو به این بازی دعوت می کنه تا همین جوری ادامه پیدا کنه. البته اول اسمش بازی یلدا بود فقط، من خودم اسمش رو گذاشتم یلدا تا نوروز! چون یک شبه که نمی شه یه بازی گسترش پیدا کنه.. ظاهرا هم تا نوروز وقت داره.
خب و اما من..
1- کم حرف، مگر اینکه واقعا به بحث مطرح شده علاقمند باشم که خودم واردش بشم وگرنه تا وقتی ازم سوالی نکنن هیچ حرفی نمی زنم. اگر عصبانی باشم که کلا ساکت.. اصلا دوست ندارم موقعی که عصبانیم هیچ حرفی بزنم حتی راجع به بحثی که بهش علاقمندم. به جز اینها مواقعی که به حرف میام موقعیه که فکر کنم با حرفم می تونم کسی یا کسانی رو بخندونم در این مورد هم اگر حال خودم خوب باشه معمولا کم نمیارم تا زمانی که احساس کنم خنده ها از ته دل هستند ادامه می دهم.
2- تنها چیزی که واقعا تو زندگیم حالم رو بد می کند دروغ است.(البته دروغی که مربوط به خودم بشه، به عنوان توضیح مثلا بعضی وقتا یک نفری که آدم زیاد هم باهاش ارتباطی نداره به چیزی که به خودش مربوط نیست گیر میده و نهایتا آدم مجبور می شه بهش دروغ بگه، منظورم دروغ از طرف اطرافیان و دوستان نزدیکمه) به هر شکلی؛ عملی یا زبونی. بعدش هم که حالم بد بشه دیگه خوب شدنش با خداست. خیلی احتمالش کمه که کسی رو که بهم دروغ گفته ببخشم و در حالتی که واقعا عذرش موجه باشه خیلی خیلی طول می کشه تا از دلم پاک بشه.
3- آرام، یا حداقل همه اینطوری فکر می کنن (شاید به خاطر ظاهر و رفتار). ولی خودم عاشق هیجان هستم البته نه هیجانهای شلوغ، هیجاناتی که در آرامش صورت می گیره. این فیلم ها رو دیدین که شخصیت دزد یا قاتل خیلی آروم و با طمأنینه همه کار هاش رو درست و حساب شده انجام میده و میره، درست همونطوری.. یعنی خطر ها و ریسک های سنگین ولی در آرامش. شایدم به خاطر همین ویژگیم باشه که عاشق سفرم به خطر هیجانش. هر چقدر هم سفرش پیش بینی نشده تر و ناگهانی تر باشه بیشتر حال میده از تنهایی گرفته تا با خانواده و دوستان و هر تیریپی که باشه هستم.
4- " با وجود این برایش توضیح دادم که فطرت من طوری است که اغلب احتیاجات جسمانی ام احساساتم را مختل می سازد."* راستش نمی دونم، فکر می کنم همه آدمها اینجوری باشند! ولی اگر اینجوری بود که کامو چه دلیلی داشت این حرف رو بزند! خب من هم همین جوری ام البته به جز یک احتیاج جسمی که به نظر خودم با احساسات در ارتباط است، بقیه شون واقعا مختل می کنند احساسات آدم رو.
5- از تلفن هم زیاد خوشم نمیاد، چون دوست دارم با کسی که حرف میزنم توی چشماش نگاه کنم. تلفن ثابت که واقعا اوضاعش خرابه. معمولا اگه تو خونه تنها باشم تلفن رو جواب نمیدم( از زنگی که توی خونه می پیچه لذت می برم ولی جواب نمیدم.) تنها هم نباشم معمولا برای این کار داوطلب نیستم. برای همین بود مدتی که موبایل نداشتم خیلی از دوستام بی خبر بودم( هر چند روی این اس ام اس های تالیا هم اصلا نمیشه حساب باز کرد!).
البته قرار بود پنج تا باشه ولی واقعا فکر می کنم اگر بیشتر از 24 ساعت چای ننوشم زنده نخواهم موند (با این که ترک هم نیستما.. !).
خب این از من! بازی خوبی است. من هم دوستانم آقای شاکی، آقای معتدل، سیاه وش(روسپیگری، چون دیدم فقط شاهرخ نوشته ) و سارا { از بلاگفا} وهمچنین بهار {از یاهو 360} را به این بازی وبلاگی دعوت می نمایم.
اون مطلب "فصل نه" که مربوط به نشست دانشجویی تو دانشگاه بود که دیگه زمانش گذشت مال هفته قبل از انتخابات بود.. "نیایش ۲" هم که فعلا حسش نیست یعنی الان تو اون حس نیستم دیگه..
فعلا یلدا مبارک!
توضیح عکس: چند شب پیش اطراف خونمون