تبليغاتX
بريدگی
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن


- که بگیره.


- خب یه کم دیگه نفت بریز!


- نه بسه همین جوری خودش میگیره الان، یه خورده این ورتر وایسا..


- آخه خیلی باد میاد می ترسم خاموش بشه ها!


- بوی نفت بگیره که بدتره، اون..


- اون کیه داره میاد؟!


- نمی دونم؟! چی کارش داریم! نیگاش نکن..


- اون چوب بزرگه رو بده به من.



- سلام!


- سلام!


- نفت دارین؟


- نفت؟


- آره، انگار دیشب بارون اومده چوبا خیسه!


- کمه، چیزی دارین بریزم توش براتون؟


- نه! ما همین پایین هستیم، الان میارم براتون..




- آخ ببخشید، کبریتم دارید؟!


- اینم زیاد نداره!


- ممنون!



- مهدی! این داره خاموش میشه!


- نه! بیا کنار..



- بیا بریم تو ماشین، داره بارون میگیره!


- اینقدر بارونو دوست دارم!


- منم دوست دارم ولی الان اینجا یخ می زنیم از سرما!


- اون چیه اونجا؟


- کجا؟!


- اوناهاش، انگار یه جایی داره دود میره هوا!


- من که چیزی نمی بینم!


- ..


- با پای خودت میای یا بیام؟!



- اگه نگیره چی؟


- میگیره، نترس!


- ..


- دستتو بده به من!


- فوت بکنیم؟


- نه، حالا نه!



- مهدی، خوابم میاد!


- یه دقیقه صبر کن!


- ...


- گفتی کدوم طرف دود میرفت هوا؟!


....


+ تیکه پاره شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 1:22 AM  توسط مه دی  | 


من


به ماه خیره مانده ام



+ تیکه پاره شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 2:43 AM  توسط مه دی  | 

یک نفر یکدفعه بی خود و بی جهت شروع می کنند به داد زدن! نمی دانم صدا از کدام از طرف است ولی سرم بی اختیار به این طرف و آنطرف پرتاب می شود. دیشب بود یا امروز بعد از ظهر انگار که کلی به خودم فحش دادم و لعنت فرستادم که چرا فکر کردی که فکر کردن به این سادگی است و توی فکرت هم هر جا دلت خواست رفتی و برنگشتی. کاش نمی مردم، آن موقع شاید تصمیم گرفتن ساده تر بود از زندگی. انگار فقط با همین یک کلمه خیال همه راحت می شود..

 

+ تیکه پاره شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 1:53 AM  توسط مه دی  | 

حداقل خوبیش اینه که آدم (در اینجا یعنی من!) امیدوار میشه، یعنی خیالش راحت میشه که اگه یه موقع به هر حال فردا پس فردا (فعلا تا دو اسفند!) تقی به توقی خورد و جنگی شد و یه دفعه هم ما غیرتی شدیم و زدیم تو دل دشمن و خدای نکرده زبونم لال نفله شدیم، یه جایی حساب میشه. یعنی منظورم این مردمه که حتی تقریبا میشه تا بیست سال بعدش رو هم حساب کرد که ازت فیلم بسازن! فرض کن بیست سال!! به هر حال دیگه هر داهات کوره‌ای گورت رو گم کنی یا هر جوری نفله شی تو بیست سال کشفت می کنن و ازت یه فیلم می سازن! آدم (با همون معنی قبلی) دلش خوش میشه و راحت تر می تونه بکنه بره! تا حالا تو این شش تا فیلم سه تاش مربوط به جنگ بود، فعلا! هر کدوم هم یه جور. حالا این سه شبی که مونده نمی دونم چی نصیبمون بشه، ولی تا همین حالاش هم کلی امیدوار شدم.

دارم فکر می کنم واقعا یعنی این فیلم سازهای ایرانی وقتی تصمیم می گیرن یه فیلم بسازن به جز جنگ ایران و عراق چیز دیگه ای به ذهنشون نمی رسه؟! یعنی هیچ کدوم تا حالا یه فیلم مثل فایت کلاب رو ندیدن؟! یا اینکه به ذهنشون میرسه و دیدن ولی اینجا نمیشه از این کارا کرد! کاش فیلم ساختن هم مثل شعر بود که اصلا تصمیم گرفتنی نبود، شاید اونجوری اوضاع سینمای ایران یه کم بهتر میشد.

پ.ن.۱ : تو اون دو ساعتی که قراره فیلم ببینن دکتر بهشون گفته اگه چیزی نخورین حتما می میرید! به خاطر همینه که همه مجهز میان!

پ.ن.2 : من اصلا تو زمینه سینما حرفه ای نیستم. اینو گفتم به دو دلیل اول اینکه گفتم اوضاع سینمای ایران.. خب شایدم خیلی خوب باشه من فقط نظر خودم رو گفتم. دوم هم اینکه اصلا ازم نخواین بیام اینجا فیلم هایی رو که می بینم نقد کنم که به هیچ عنوان قبول نمی کنم، لطفا اصرار نفرمایید!

پ.ن.۳ : سد سیوند آبگیری می شود!

 

+ تیکه پاره شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 1:36 AM  توسط مه دی  | 

بگذارید یک راست بروم سر اصل مطلب؛ من عاشق شده ام. من به شدت عاشق شده ام و هیچ راه بازگشتی هم ندارم! و به همین علت چند روزی است که دلم گرفته است و دل و دستم به هیچ کاری نمی‌رود. عاشق دوست‌دخترم شده‌ام، حالا توضیح میدهم..

خب راستش خودم هم باورم نمی شود و نمی فهمم که چرا و چگونه این اتفاق برایم افتاده است. حالا تازه می‌فهمم که دوست‌‌‍‌دختر یعنی چی و چرا همه پسرها در پی آن هستند و برایش سر و دست می شکنند. اگر من هم از روز اول می دانستم که چیز به این خوبی و با هیجان و قشنگ است من هم زود تر از این به این قضیه توجه می کردم، هر چند که شاید از دست من کاری ساخته نبود!

بگذارید ابتدا کمی فضای وبلاگ را عوض کنم و مثل این وبلاگهای عقشولانه کمی اینجا لاو بترکانیم...

بیل بیل بیل بیل.. (این صدای بال زدن یک کبوتر سفید است که در بالای وبلاگ قرار گرفته است!)

بید بید بید پررر بید بید پرر .. (این صدای پروانه هایی است که همراه موس شما با شما حرکت می کنند!)

شالاپ! (این صدای ماچی بود که وقتی وبلاگ به طور کامل لود می شود در پس  زمینه وبلاگ قرار می‌گیرد و به همراه کلی عکس های عقشولانه دیگر فضای خاصی(!) به وبلاگ می بخشند.)

اما الان که من دارم این مطالب را می‌نویسم غمگینم و به اصطلاح دلم گرفته است و از سر دلتنگی آمده‌ام اینجا که کمی با دوستان وبلاگی خود درد و دل کنم، بلکه راه حلی برای این عشق نافرجام خود پیدا کنم.

دیده را فایده آنست که دلبر بیند..

مصرع دومش را نمی دانم چیست؟! ولی من چه کار می توانم بکنم، دیگر چه کاری از دستم ساخته است؟! خسته شده‌ام، دیگر طاقتش را ندارم! این چند روزه خیلی حالم گرفته بود و حتی نزدیک بود گریه‌ام بگیرد! هفته پیش وقتی فقط دو روز از ماجرا می گذشت با هزار کلک و سیاست خودم را به درب منزلشان رساندم بلکه بتوانم حداقل نظری.. ولی با مخالفت پدرش مواجه شدم و تمام مصیبتش هم اینست که هیچ کس آدم را درک نمی کند و حال آدم را نمی فهمد، همه فقط می خندند و عبور می‌کنند و مطمئنم که بسیاری از شما هم همین کار را خواهید کرد..

راستش کاری که از دستم بر می‌آمده این بود که از پدرش خواستگاری کنم و این کار را هم کردم. خب پدرش فعلا  با چند شرط قبول کرده است ولی هنوز نتوانسته‌ام با مادرش صحبت کنم که ببینم نظر ایشان چیست، هر چند قسمتی از این کار را هم همان پدرش انجام می دهد و زحمتش را می کشد. شاید برایتان سوال ایجاد شده باشد که اصلا نظر خود طرف چیست و آیا اصلا او هم تو را می خواهد یا نه؟! خب راستش هنوز نمی دانم نظر خودش چیست و اصلا از من خوشش می‌آید یا خیر؟! به خاطر اینکه الان هنوز نمی‌تواند حرف بزند. خب مگر به جز عیسی کسی را دیده یا شنیده اید که در گهواره حرف بزند!

الان دقیقا یک هفته است که این خانوم به دنیا آمده‌اند ولی من هنوز نتوانسته‌ام ایشان را زیارت کنم. برای اولین بار است که در عمرم ندیده عاشق شده‌ام و همین برای خودم عجیب است! هفته پیش که گفتم به درب منزلشان رفتم پدرش به خاطر سردی هوا و این که خانوم کمی عطسه می کنند از بیرون آمدن ایشان ممانعت کرد. البته پدر ایشان هم یکی از دوستان قدیم ماست که بالای ده سال است با ایشان رفیق هستیم و فی الواقع به خاطر همین آشنایی بود که قبل از به دنیا آمدن اسم من را در لیست خواستگاران ثبت کرده و در همان اولویت‌های ابتدایی قرار داد. هرچند الان خیالم راحت است که اینجا نخواهد آمد وگرنه با دیدن این مطالب این پدر غیرتی، پوست از سرمان می کند! تازه من از مادرم هم سوال کردم که فهمیدم علت عطسه ها سرماخوردگی نبوده و این امری شایع است در بین نوزادان تازه به دنیا آمده.. این را که شنیدم دیگر داشتم دق می کردم که چرا بیشتر اصرار و پافشاری نکرده بودم تا بلکه بتوانم ایشان را ببینم و اینقدر غصه نخورم و آب نشوم در این چند روز!

خلاصه از یکشنبه هفته پیش زندگی من عوض شده است و وارد مرحله جدیدی شده است. دختر ِدوستم به دنیا آمد. اما این که چرا گفتم دوستِ ‌دخترم به خاطر این است که خب ممکن است در آینده من به هر دلیلی با شخص دیگری ازدواج کنم و پس از آن به هر دلیلی(!) صاحب فرزند شوم و از قضا بچه من هم دختر باشد بعد در اینصورت اگر اختلاف زمان این آینده با حال خیلی زیاد نباشد در نتیجه اختلاف سنی دختر من (قربونش برم!!) {ببخشید نویسنده جو گیر شد!} با دختر این دوستم هم زیاد نخواهد بود و به علت رفاقت پدرها، دخترها هم به احتمال زیاد با هم دوست می شوند و در نتیجه این خانومی که الان به دنیا آمده‌اند دوستِ‌دختر ِ من خواهند بود. حالا تازه معنی دوست‌دختر را می فهمم!

ولی فعلا که حالا ... بزن تار ...

دیدین گفتم شما هم می خندین بهم، هیچ کی منو درک نمی‌کنه!

پ.ن.1 : پسر پیر شدیم رفت، دوستمون دخترش هم به دنیا اومد ما هنوز داریم دور خودمون می چرخیم!

پ.ن.2 : از تمام دوستانی که هی به من می گفتند چرا به روز نمی کنی به خاطر مطلب این پست عذر خواهی می کنم اگر اندکی سر کار رفتید.. تا شما باشید هی نگید چرا به روز نمی کنی..!

پ.ن.3 : ربط عنوان با مطلب هم به هوش خواننده واگذار می شود.

پ.ن.4 : من دیگه حوصله اش رو نداشتم خودتون برید چند تا از این عکسهای بچه مچه های خوشگل مشگل توپولی موپولی گوگولی مگولی سرچ کنید، در کنار این مطلب می چسبد.

پ.ن.۵ : بازم من ول کن نیستم، شما هم..

 

+ تیکه پاره شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 2:40 AM  توسط مه دی  |