|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
حالا که خیالت راحت شد بنویس که خیالت راحت شد..
امروز که باد می اومد تو پارک همش فکر می کردم می خواد لج من رو در بیاره و منم می خواستم کم نیارم که سردمه و همونجا بشینم کتابم رو بخونم تا ساعت سه و نیم چهار بشه و بعد برم خونه، حواسم به سوختن صورتم نبود که مجبور شم دروغ بگم. فکر میکردم که اگه بهش بگم خب بیا هر چی دوس داری بیا اینفدر بیا تا خفه شی، اون چون باهام لجه روشو کم می کنه و میره ولی ول کن نبود که دوستم زنگ زد. حالا تو این گیر و دار کی حوصله این بحثا رو داره! دفعه اول جواب ندادم شاید بی خیال شه ولی دومی رو دیگه جواب دادم و یه نیم ساعتی هم اینجوری رفت. برگشتم تو ماشین که دیدم هنوز گیجم. دیشب که خانوم دکتر حرف این قرصهای روان گردان رو میزد بد جور زده بود به مخم که یه جوری یواشکی بهش بگم برام جنس خوبشو جور کنه. بعضی وقتا خیلی به درد می خوره. هیچ چیز تو ذهنم نمی مونه، کلش با یک چیز اشغال شده، حواسم باشه! یه کم سخته..
(1)
خرابم
سازه های هیدرولیکی توی سرم
سرُم .. چکه .. چکه ..
می سوزاند نفسم
تلخ
سرریز میکنم
یک نفر کلید این جریان ناپایدار بزند
(2)
بوسیدمش
یک نفر مُرد
به کلاغها بیشتر اعتماد دارم

یه دفعه بغل دستم رو نیگا کردم دیدم صجنه قشنگیه! ازش عکس گرفتم. پنجشنبه آخر سال. نمی دونم چندم بود، این روزای آخر سال رو نمی دونم چندم هستند! شاید به خاطر تعطیلی شونه! همینم که میدونم چند شنبهاس خودش کلیه! و البته هر روزی به دلیل خاصی..
یک نتیجه گیری نا خوشایند:
اگر دیدین یه جایی یه نفر داره نابود میشه، شما هم برید یه لگد بهش بزنید، کی به کیه؟!
همچین مواقعی که دلم میخواد فقط داد بزنم خفه میشم فقط.
مه گیر
تیر می کشد
به جای ابرو
حواسم که جای خودش
فقط نفهمیدم
تو چرا گریه میکردی؟
خوابم نمیبرد، مثل دیشب
جای چشم هایم دو تکه ذغال می سوزند
برف از اینجا تا صدای گژ گژ ِ زیر پایم..
کم آوردم باز ، دیروز
صدای پلک زدن کسی میآمد
پیاده شدم
نه!
فقط دور می زنم
کوچه بن بست بود
هفتم غربی، پلاک هزار و سیصد و هشتاد و شش
دستهای من و تو
موهای تو اگر خیس
که منم، مِه دی ، دیْ ، اسفند ..
چه زود آدم برفی ها پیر میشوند
۲۰ اسفند ۸۵
به نظر من کاملا شانسیه، چه از نظر کلی یعنی انتخاب مسیر، چه از نظر جزئی یعنی انتخاب لاین. بعضی وقتا آدم تو یه لاینی میافته که خوب میره جلو، بعضی وقتام نه! من خودم از این که هی لاین عوض کنم خوشم نمیاد، وقتی یکی رو میرم دیگه میرم..
فقط یه چیزی خیلی بده! این که یه نفر با یه کار، یعنی می خوام بگم خیلی زور داره اتفاقاتی که تو زندگی آدم میافته دست خودش نباشه. به خاطر ندونم کاریه یک نفر.. بیافتی تو هچل! خب آخه داشتیم زندگیمونو می کردیم دیگه..
دوست دارم تا آخر این راه رو برم، هر چی بشه آیندهام همون بوده! تا حالا چند بار پیش اومده که پیاده یا سواره مسیرهایی رو همین جوری بی هدف رفتم و رفتم تا خسته شدم یا نشدم و دلم خنک شده و برگشتم حتی اگه برگشتی هم نداشته باشه، فقط می خوام ترافیک نباشه.
چقدر قشنگه که غلبه بر ترس یعنی رسیدن به سعادت. اگه فرض کنیم سعادت یعنی رسیدن به همه چیزای خوب پس من دیگه می خوام تو همه موارد بر ترسهام غلبه کنم. اینم یکی از اون جمله های خوب استاد خوبم بود، دستش درد نکنه.
آها، یه چیز مهمه دیگه اینه که آدم اگه میدونه کجا می خواد بره، دقیقا مستقیم بره به همون طرف، بهترین مسیر همون مسیریه که توش هستی و مستقیم تره. حتی اگه ترافیک باشه. مثال: مقصد- پارک وی- تو بزرگراه صدر نزدیک قیطریه تو ترافیک گیر کردی و دیرت شده، مطمئن باش اگه یه دفعه به فکرت بزنه که...( در اینجا احساس کردم که دارم خیلی مزخرف می نویسم و احتمال زیاد دوباره قاط زدم ! حالم که خوب نیست زیاد..)
همچنان فکر میکنم به دنیا نیامدن من خیلی بیشتر از به دنیا آمدنم به نفع جامعه بشریت بود (معمولا حوالی تولدم از این فکرا زیاد به سرم میزند!)
" کسانی که عادت دارند تنها پشت جلد کتابها را بخوانند، شاید روزی به جملهای بربخورند با این مضمون:
اگر ما کسی را دوست داریم؛ حتما نباید او را کنار خودمان ببینیم. حتی اگر او فرسنگها از ما دور باشد، باز هم به ما نزدیک است، چرا که دوستاش داریم.
این را میتوانید پشت جلد ترجمه فارسی کتاب «جاناتان مرغ دریایی» هم پیدا کنید.
وقتی تعریف ما از عشق با فراق یکی میشود، خواندن چنین متنهایی که دعوت به درونگرایی محضاند، کمک میکند که فراق را دوست داشته باشیم، و آن را با عشق مترادف بگیریم.
حال به این گفتهها توجه کنید:
«... نگرانام که وقتی برمیگردم، همه چیز همان طور که بود نباشد».
- امیدوارم که همین طور باشد.
- یعنی باید خطر کنم؟ ممکن است هر چیزی را که تا به حال به دست آوردهام، از دست بدهم.
- چه چیزی را از دست بدهی؟ آدمی فقط میتواند روحاش را از دست بدهد یا به دست بیاورد، آدمی به جز جاناش هیچ ندارد...
- من زنی دارم که دوستاش دارم.
- (میخندد) این شایعترین و احمقانهترین بهانه است. عشق هرگز آدم را از تعقیب رویاهایش باز نمیدارد.
اگر او واقعا دوستات دارد، بهترین چیزها را برایت میخواهد. از آن گذشته، تو زن نداری، آن زن مال تو نیست. تو فقط کار مایه عشق را داری که آن را بر او متمرکز کردهای. میتوانی از هر جای دنیا این کار را بکنی.
میدانم که دارید لذت میبرید. پس به این یکی هم توجه کنید:
«هر رزمآور نوری، روزی از ورود به نبرد ترسیده است، در گذشته خیانت و دروغ دیده است، حداقل یکبار ایماناش را از دست داده است، حداقل یکبار به راهی گام گذاشته که راه او نبوده است، به خاطر مسائل بیاهمیت رنج کشیده است، شک کرده که رزمآور نور است و ...»
این عبارات از «پائولو کوئلیو» است که از مجله «کامیاب» انتخاب شده.
فکر می کنم هر کدام از ما حداقل یکبار این گزاره «هر رزمآور نوری» را تجربه کردهایم. پس همه ما یک رزمآور نوریم. هیچ فکر کردهاید اگر همه ما یک رزمآور نور باشیم، هیچ کداممان رزمآور نور نیستیم؟ وقتی رزمآور نوری وجود نداشته باشد، پس چرا با خواندناش به خود می بالیم، معنایش را حس میکنیم، و میگوییم: پس ما هم میتوانیم یک رزمآور نور باشیم (؟) شاید برای اینکه رزم آور نوری وجود ندارد، میگوییم وجود دارد."
.خیال پایان: این بار عشق: حالا نمینویسم: 1
دومان ملکی – مجله گلستانه شماره 77- دی ماه 85