|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
از نظر مادرم من یک کافر ِ زندیق بیش نیستم!
دیگه نه از شام خبری هست (چون خب این ایام در هیاتها شام می دهند و هر کس شام می خواهد می تواند برود هیات! داداشم هم خوب راهشو پیدا کرده!) و نه از ناهار در روزهایی که ظهر بیام خونه مثل امروز (منم که حسابی گند کاری کردم! فقط شانس آوردم ماستش یه کم سفت بود وگرنه کلا بی ناهار شده بودم!). البته از نظر حقوق زنان شام و ناهار هیچ کدوم به مادر ربطی نداره، می دونم، ولی مادر من اصلا به این حقوق زنان هم اعتقاد نداره! فکر می کنم که اگه فقط اختیار خونه تا الان دستش بود منو از خونه انداخته بود بیرون تا این لکه ننگ ازشون پاک بشه و رفت و آمد فرشتگان هم به این خونه بیشتر و بهتر انجام بشه! شانسی که آوردم بابام از این بخارا نداره. من علاوه بر این گناه عظیم که هیات نمی رم و به روضه های تلویزیون گوش نمی دم همین الان هم با این لب تاپ در حال انجام اعمال مخالف عفت عمومی و خلاف هستم! خب کم کم ماستش داره اثر می کنه میرم بخوابم.
با این که حالم از این همه مذهبی بودن مادرم به هم می خوره ولی هنوز دوستش دارم.
بازی به هوایی که از دل نمی رفت
شاید که زمانی با چوب چه بهتر
گویی که هنوزم با پوچ پریدم
خاکم به ثریا ترتیب ندادند
هیچم نگرفتند به شاهنده کناری
کز راه گریزم با اسب فلانی
گازم نگرفتند سگهای خیابان
لاسی نزدم با هرزاب حرامی
چوپان که گرفتند به شاخم نشکستند
با نر ننشستم به گفتار نوایی
شب می گذرد بی صبح
ماهم به کجا رفت؟
دستت که توی موهام بود
حافظ می گفت: از زلف تو بر دستم نرسد چون تو نباشی
من هیچ نخواهم
گر لطف تو از گیسوی تو مرا کرد خراب چه حاصل
با چوب و خزان نیست مرا چون همرهی دوست
با تو نبودن
تیرم به هوایی که از سبز نترسید
به میخانه برقصید
ز گشتها نترسید
آن دم که یکی می نگرفت شما را
هم خویش بدانید ز آواز پلیسی
بر تابلوی خیابان
خیسید شب و روز
کین معرکه را با تن و خون باز نگیرید
محمود بود سایه ی این شب به خیالی
با ترحیم ز مستی که دیوانه نباشد
حافظ از لعل شکر بار خودش می نفروشد
"بابا شماها دیگه خیلی باحالید
عمرا اگه من الان زنده بودم حرفشم می زدم"*
*:حافظ
پشت یکی از درها
هوای ساده ی دل باختن بود
به نمایش عمومی نمی رسید
این همه فرار از فکرم!
با هزیانی آشوب تر از دلم
چه ساده می توان خوابید و
هیچ نخواست
از تخلیه روحم به دیوار بر می گردم
کوچک ترین سایه را نیز گم می کنم
پس و پیش روزها
این که الان کجام؟ قرار بود تا یک ساعت دیگر..
انگار هنوز به آغاز فصل سرد ایمان نیاورده ام
هنوز می خواهم سبک باشم
وقتی یاد یا کریم مردهی جمعه صبح می افتم
هنوز حالم بد است
صبح فکر می کردم چطور می شود از ترس آتش نسوخت
تا ظهر مثل یک ماهی بال بال می زدم
عصر با ترانه ای غمگین ابو عطا می خواندم
که شب به هیزم اولین کلبه نرسیده می سوختم
باز هم همین طور خواهد بود
فردا که باز بچه ها بیایند کنار مرداب
باز که همانطور به من زل بزنند
من به هیچ فکری جز مرداب فرو نمی روم
من یک قورباغه بزرگ با چشم های قهوه ای ام
اولین شب زمستان است