|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
باغبان هر شب ، وقتی ماه وسط آسمان می رسید، توی باغ می آمد و قدم زنان زمزمه می کرد :
بخواب آروم چراغ من گل شب بوی باغ من
چه زود خوابید گل زنبور پشه بگذر تو از انگور
لب سرخ ِ خم اندر خم بازم خیسه گل سرخم
پاهام سنگین ، دلم خسته گل نازم ، چشاش بسته
بازم سر داده این ناله بزن بارون! ، گل لاله
....
بخواب آروم چراغ من گل شب بوی باغ من
کنارم بید ، کند بیداد پریشان می شود در باد
سرا پا سبز ، تو ای سروم تویی سرباز و همدردم
منم تنها و سر گردان تو آن بالا دهی جولان
" فرود آید نگاه از نیمه ی راه که دست وصل کوتاهست، کوتاه" *
- نه! صبر کن ! نرو !
صدا از پشت سرش بود. باغبان مثل هر شب قبل از اینکه به انتهای باغ برسد ، داشت برمی گشت به سمت آلاچیق که صدا متوقفش کرد.
- برگرد ، بیا بالا! آره اینجا! تنها گوشه باغ !
باغبان به طرف صدا برگشت. کاملا گیج شده بود، چشمانش را ریز کرده بود ، در حالی که اشکی را از گوشه چشمش پاک می کرد در نور کمرنگ ماه دنبال صدا می گشت ..
* : بیت از فریدون مشیری