|
تـ یـ کـ ه پـ ا ر ه هـ ا ی ذ هـ ن مـ ـن
|
... اما امروز دلش می خواست شعر بگوید.
دلش می خواست درباره آن مرد نازنین در جنگل بنویسد ، از سبزی چشمان فریبنده اش ، سفیدی دندان هایش ، سردی دستان عجیب و مسحور کننده اش وقتی که سر او را نوازش می کرد.
دلش می خواست درختان را برای کلمات بتکاند و تماشا کند که چطور یک توده شعر مثل کاغذ رنگی خرد شده پایین می ریزد . دلش می خواست وقتی سوت می زند کلمات به نزدش بیایند ، نیمه های شب با ماسه های روشن نئونی به نزدش بیایند .
اما کلمات نمی آمدند.
با خشم قفسه اسباب بازی هایش را زیر و رو کرد ، هدیه های ارزان و گران ، با رنگ های درخشان که سال به سال جمع کرده بود ، همه را بیرون ریخت . پشت کوسن ها را گشت و زیر فرش را و ته قفسه بازی را. توی حیاط کنار بوته های گل سرخ و باغچه سبزی و زیر درخت سماق را گشت اما کلمه ای پیدا نکرد. فقط فضای خالی و سیاه آسمان بود و قار قار تمسخر آمیز غراب های سیاه و زوزه های خشونت بار بادی روان پریش .
مگر نه اینکه کوچکتر از آن بود که شعر بگوید ؟
مگر نه اینکه معصوم تر از آن بود که با قدرت جادویی کلمات بازی کند؟
مگر نه اینکه احمقتر از آن بود که به یک رخداد ادبی عظیم شکوه و جلال ببخشد ؟
مگر نه اینکه اصلا دختر کوچولی بیش نبود ؟
و دختر کوچولو ها شعر نمی گویند ، حتی نیمه های شب که باران بر پنجره ها تازیانه می زند و مادری نیست که به آدم بگوید که فر را تمیز کن ، و برادری هم نه که صدای تلویزیون را بلند کند ، و خواهری قنداقی که مثل آژیر پلیس جیغ بکشد .
سرانجام سوزی قاب دستمال وقتی دستش از همه جا کوتاه شد در درون خودش جست و جو کرد چون فقط همان جا را هنوز نگشته بود. آنجا چند کلمه خیلی عجیب و چند کلمه خیلی خوشکل پیدا کرد که باعث شد لبخند بزند و نخودی بخندد و جیغ بکشد . ورجه ورجه کنان به اتاقش رفت و مدادش را تراشید تا شد یک تیر کوچولوی تر و تمیز و تیز .. "
تجارب سوزی قاب دستمال - آن زیتی
منبع : ادب نامه شرق - بهار ۸۵